تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

امروز ۵/۶/۸۷ است .... ۵-۶-۷-۸ ...همه چیز ردیف است!

 

عاشقانه :

يك شهر نفس مي كشد از بوي تن تو
اي سيب ترين وسوسه ي من دهن تو
هر روز قدم ميزند از ذهن خيابان
گلهاي رز باغچه ي پيرهن تو
گم مي كندم شهر، ز بس مه زده ام من
هر لحظه كه رد مي شود ابر بدن تو
با ماه ، لبِ پنجره مي آيي و ديوار
قد مي كشد از فاصله ها سوي تن تو
*
اي كاش بسوزد غزلم را لبِ سرخت
قفلي بزند بر دهن من، دهن تو

عباس محمدی

 

زندگی :

" از جریانی که توی زندگیم شکل گرفته راضی ام !" این را روزی توی وبلاگ عزیزی خواندم که با بالهای گشوده پرید و حالا آرامش غربت را به تعلق به خاک ترجیح داده است. این جمله امروز من است ... با اینکه هیچ آینده روشنی را برای خودم تصور نمی کنم!...

آینده من تار است...مثل صبحها که بیدار می شوی و هنوز عینک نزدی...اما نوری از دور مرا به همه چیز امیدوار می کند. آری! من هم از جریان شکل گرفته در زندگیم راضی ام و بعد از مدتها می دانم دارم چه کار می کنم. رویاهایم را دوست دارم.....فکر و خیالها و انتظاراتی که از خودم دارم را دوست دارم. برای رسیدن به آنها تلاش می کنم. اما چیزی را از خدا زورکی نمی خواهم!..... سختی ها، دوندگی ها، نه! شنیدن ها، سنگ اندازی ها ،پوستم را کلفت کرده است و حالا حس می کنم دیگر نمی لرزم....دیگر خسته نمی شوم...دیگر طوفانی شده ام.

 

 رفتن :

آری ! من رفتن را انتخاب کرده ام.در این شکی نیست! اما نباید عجله کنم. من فرصتهای زیادی دارم. اینکه به کجا بروی و با چه شرایطی بروی خیلی مهم است. چند ماهی به خودم وقت می دهم تا ببینم بالاخره جریان زندگی مرا به کجا می برد. مطمئنم بزرگی سایه کسی که مرا تا به اینجا رسانده ، هیچ امیدی را نا امید نمی کند. تمام سعیم را خواهم کرد که رشد کنم و این رفتن را هم فقط و فقط برای بالیدن می خواهم. حس می کنم نباید تصمیم عجولانه بگیرم. اگر به جای دو سه ماه، هفت هشت ماه به خودم وقت بدهم شاید بعدها افسوسی در دلم نماند

حس خوبی دارم...از آن حسهایی که حتی اگر رویاهایم به نتیجه هم نرسد ، هیچ اتفاقی برایم نمی افتد! رودخانه خوبی را انتخاب کرده ام.....بوی دریا را حس می کنم!

 

شعر :

" شاخ نبات با طعم سارا " دفتر دوم سروده های من است ... از 82 تا 87....آماده اش کرده ام. هنوز تصمیمی برای چاپش ندارم. اما جمع آوریش هم برایم لذت بخش بود.... احساس وجود...احساس بودن ... و یک بغض عمیق داشتم! ...شاید ... نمی دانم....شاید به نمایشگاه کتاب برسانمش...فعلاً ترجیح می دهم پولم را صرف چیزهای دیگری کنم.

 

درس :

هنوز می توانم سر کلاس بنشینم. هنوز برای آموختن آنقدرها پیر نشدم. هنوز مشتاق جزوه نوشتن و یاد گرفتنم....پس درس را دوست دارم...نه برای مدرک...و حتی نه برای تعالی و کمال...بلکه برای اینکه همیشه ذهنم باز و آماده باشد...بهترین افکارم...بهترین شعرهایم... در دوره امتحانات سراغم می آید...پس از هیچ کلاسی نمی گذرم...حتی حالا که یک سال است درسهای تئوریم تمام شده... به این جریان شکل گرفته ... کلاس را هم اضافه کردم....حالا زنده ترم!

 

وبلاگ :

مغز من کوچک است... دو کار را نمی توانم با هم انجام بدهم...مضافاً بر اینکه دوست دارم هر کاری می کنم کامل باشد و تا آخر خط بروم....پس علیرغم میل باطنی ام مدتی از بلاگستان سفر می کنم. تا چند ماه دیگر بر می گردم و آن رضای همیشگی می شوم...ولی وقت رفتن است....چاره ای نیست!...در جای دیگری باید جنگید!

 

دوستان :

در طول زندگیم ... هیچ جا و هیچ وقت ... دوستان به این خوبی و اهل دل نداشته ام. در هفت هشت ماه گذشته زندگیم کن فیکون شده و همه اینها را مدیون دوستان نازنین بی نظیرم هستم... برای نگه داشتن شماها همه کار می کنم....دوستتان دارم!

 

بغض :

فعلاً عزت زیاد! خداحافظ همه..... حتماً بر می گردم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:5  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

سلام

پس از مدتها غزلی بخوانید و بدانید که من تشنه نقد و نظراتتان هستم.

 

 

 

گرفته بوی توتون، مزّه ی گسِ دهنم

اتاق، قبر من و این ملافه هم کفنم

 

تو خواب رفته ای و پشت کرده ای به منی

که هیچوقت ندیدی فراتر از بدنم

 

و فکر می کنم اکنون به چند ساعت پیش

که باز ، وزن تو افتاده بود روی تنم

 

که بالهای مرا بسته بودی و گفتی

که عشق می کنی از این نفس نفس زدنم....

 

 

زنی مقابل آیینه ایستاد ، انگار

نگاه می کند از لابلای پیرهنم . . .

 

به میوه های پلاسیده ای که روییدند

پس از تو روی درختِ شکوفه های تنم

 

به تخت و میز توالت که آخرش شده اند

تمام هستی ام از اشتباهِ زن شدنم

 

نگاه می کنم و داد می زنم : ای واااای!

در آستانه ی سی سالگی، ببین که منم!

 

ملافه را به سرم می کشم ... وَ می خوابم

و یک دقیقه فراموش می کنم که زنم

 

 

 نیمه شب بیست و دوم مردادماه هشتاد و هفت

 

 

 

 

 

بعد از تحریر: از طرف سایت بلاگفا از همه دوستانی که در یکی دو روز اخیر به نحوی در مراجعه به این وبلاگ دچار مشکل شدند و یا کامنتهایشان به هدر رفت عذرخواهی می کنم. این هم بخشی از شانس ماست!

اگر لطف کنید و نظراتتان را دوباره بنویسید ... مرا مورد محبت بی اندازه تان قرار داده اید. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:33  توسط رضا سیرجانی  | 

 

سلام

این سه غزل پیوسته را که جمعه گذشته٬ بریده بریده و ناقص برایتان خواندم اینجا می گذارم تا هم حق مطلب ادا شود هم بهانه ای باشد برای فرستادن فاتحه به روح شاعر نازنین مرحومش:

 

(۱)

صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است
تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است
هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 (۲)
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت
ـ ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت
درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت
ـ چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت
...
گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

 

(۳)
تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است
تمام خاطره‌ها پیش روی چشم منند
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است
ـ بیا و پاره کن این نامه را نمی‌بینی؟
دو سال می‌شود او نامه‌ای نیاورده است...؟
همیشه گفته‌ام اما نمی‌شود انگار
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است
تمام می‌شود این قصه آه حرف بزن
فقط نپرس که «لیلی زن است یا مرد است!!»

                                       زنده یاد نجمه زارع

 

 

پی نوشت : همه عالم با منند....اما دارم از تنهایی خفه می شوم!!...واقعا چرا؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:41  توسط رضا سیرجانی  | 

 

اگر نقشه جغرافیایی مالزی را به مثابه قیف در نظر بگیریم. کشور کوچک و زیبای سنگاپور مانند قطره الماسی است که از انتهای این قیف می چکد. سنگاپور وسعتی کمتر از جزیره کیش و جمعیتی حدود چهار و نیم میلیون نفر دارد. فاصله کوالالامپور با شهر-کشور سنگاپور حدود چهارصد کیلومتر بوده و این دو شهر از طریق یک بزرگراه بی نهایت زیبا و سبز که به یک پل اقیانوسی منتهی می شود ، به هم مربوط می شوند.

 

              سینگا

 

در مقام مقایسه کوالالامپور با آنهمه تکنولوژی و پیشرفت و کلاس ، در مقابل سنگاپور، عین کاشان است در مقابل تهران.متوسط تعداد طبقات در این کشور ثروتمند 65 طبقه بوده و خیابانهای تنگ و آسمانخراشهای مافوق تصور، از آن چیزی شبیه " توکیو" ساخته اند.

نماد سنگاپور حیوانی است به نام "سینگا" که سری مثل شیر و دمی مثل ماهی دارد . در این شهر، بزرگترین چرخ و فلک دنیا به ارتفاع نزدیک 200 متر نصب شده بود که هر کابین آن 26 نفر گنجایش داشت و از بالاترین نقطه آن اندونزی و مالزی قابل رویت بود.جالب اینجا بود که آنقدر این کشور کوچک بود که از هر خیابانش می رفتی در نهایت به همان چرخ و فلک بزرگ می رسیدی!

 

از جنوبی ترین نقطه سنگاپور که جزیره "سانتوسا" نام داد و بهشت توریستهای امریکایی و اروپایی است، تا خط استوا فقط 150 کیلومتر فاصله است و به خاطر همین موقعیت جغرافیایی و قرار گرفتن در گلوگاه جنوبی آسیا این  کشور به یک کشور ترانزیتی تمام عیار تبدیل شده است. اگرچه ثروت از در و دیوار سنگاپور می ریخت و مثلا ماشینهایی که درآنجا دیده می شد به شهادت همسفران جهانگرد ما حتی در امارات هم رویت نشده بود، اما اساس اقتصاد این کشور نه بر اساس تولید بلکه بر اساس بورس و دلالی و واسطه گری بود.

 

تفاوتهای اصلی مالزی و سنگاپور را اینگونه دیدم :

 

اول-    بدون شک اولین تفاوت اصلی این دو کشور در قیمتهاست.مالزی کشوری بی نهایت ارزان و سنگاپور کشوری است گرانتر از اروپا و ژاپن. در مالزی یک وعده فست فود به پول ما کمتر از دو هزار تومان بود ولی در سنگاپور برای خوردن غذایی زیر ده هزار تومان باید به صد جا سر می زدی.مضافاً بر اینکه در آن مناطق هر غذایی را هم نمی توان خورد! در یکی از مراکز خرید سنگاپور خودم با چشم خودم دیدم که در یک رستوران چینی ، دوستان گارسون سوسکهای حمام را با سیب زمینی و تخم مرغ قاطی می کردند و یک کوکوی اشتهاآور درست می کردند و آقایون خانمهای چشم بادامی با ولع تمام تناول می کردند و صدای غیییییرچ! بدن سوسک بیچاره زیر دندانهایشان شنیده می شد!!! اما مالزی کشوری مسلمان است و غذاها با برچسب "حلال" مشخص شده تا مشکلی پیش نیاید.

اگر در مالزی با ماهی پانصد هزارتومان می شد شاهانه زندگی کرد در سنگاپور به جرئت می گویم با ماهی دو میلیون تومان ، هشتت گرو نهت خواهد بود.

 

دوم-    زبان رسمی سنگاپور انگلیسی بود و این حسن بزرگی بود. در ضمن چون برای ورود به این کشور بر خلاف مالزی احتیاج به ویزا داشتی از مهاجرین و خارجی ها و مخصوصاً ملت شریف ایران به آنصورت خبری نبود.

 

سوم-    سنگاپور را ابتدا انگلیسیها و بعد ها ژاپنی ها و امریکایی ها از قرن نوزدهم یواش یواش ساخته بودند و به اینجا رسیده بود. اما مالزی در عرض50 سال روی پای خودش ایستاده بود و با حفظ استقلال کامل اینقدر پیشرفت کرده بود و این به نظر من یک دنیا ارزشمندتر بود.همانطور که گفتم سنگاپور هیچ تولیدی نداشت و به قول خودشان تولید عمده شان فقط بچه بود . اما مالزی تبدیل به یکی از بزرگترین صادر کنندگان دنیا در همه زمینه ها مخصوصاً صنایع سنگینی مثل اتومبیل شده است.

 

 

چهارم-    دیدن سنگاپور برای یک توریست کاری حداکثر سه چهار روزه است ولی برای یک گشت و گذار ساده در خود شهر کوالالامپور باید حداقل ده روز وقت گذاشت.

 

   پنجم-  نکته بسیار جالبی که در سنگاپور دیدم و در هیچ جای دنیا ندیدم این بود که هتلها در این کشور از مسافرین وثیقه می گرفتند. یعنی شما باید در مدتی که آنجا اقامت دارید پولی حدود دویست سیصد دلار را به عنوان وثیقه به هتل بدهید!!! با توجه به گرانی بیش از حد سنگاپور و اینکه همان روز اول دویست دلار بی زبان را به هتل محترم سپردیم، دستمان در سنگاپور خیلی تنگ شد و بد جوری مورد عنایت قرار گرفتیم. خدا را شکر که در بازگشت از سنگاپور ، شب آخر سفر را دوباره در کوالالامپور دوست داشتنی و ارزان گذراندیم و مثل این غربتی ها به جبران بلایای سنگاپور در یک شب ،چهارصد دلار خرج کردیم و سوغاتی خریدیم!!!

 

پی نوشت :

۱- بنده جدیداً در کامنتها، اس ام اس ها و خیلی جاهای دیگر پیامهای تبریکی دریافت می کنم که برایم هم ارزشمند و هم عجیبند. آنچه در سه پست قبلی نوشتم فقط شرح یک داستان و یک سفرنامه است. صرف صحبت با یک استاد خارجی و توافق با او هیچ موفقیتی محسوب نمی شود. به قول آن دوست ،من مثل کسی هستم که خواستگاری رفته و فعلا پنجاه درصد قضیه حل شده است. خودتان می دانید در چه کشوری زندگی می کنیم و چه قوانین مسخره و بی ثباتی داریم. پس هنوز برای این حرفها زود است. اگر من بی پرده حکایتم را برای شما تعریف کردم فقط برای این بود که دوست داشتم ببینید چقدر راحت می شود به جلو رفت و ما ایرانی ها در همه جای دنیا ارج و قرب داریم غیر از مملکت خودمان!

۲- حالم از پی نوشت قبلیم به هم خورد. حس می کنم غرور کاذب سرتاپایم را گرفته! بشکنی ....بشکنی...خارج ندیده ی بی ریشه ی مملکت گریز عقده ای!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط رضا سیرجانی  | 

 

مالزی حدود بیست و پنج میلیون نفر جمعیت دارد و به قول خودشان یک کشور کاملاً اینترنشنال است. متمولین و ثروتمندانشان مالایایی ، سخت کوشان و موفقینشان چینی، طبقه متوسط و کارگرشان هندی و دانشجویانشان ایرانی اند.

 

به جرئت می توانم بگویم اگر ختم نبوت اعلام نشده بود به پیامبری " ماهاتیر محمد" نخست وزیر اسطوره ای پیشین مالزی ایمان می آوردم. کسی که با یک برنامه ریزی حساب شده و پیاده سازی قانون یک کشور اسلامی مفلوک بدبخت که درسطح پاکستان و بنگلادش بود را به یک کشور توسعه یافته و فوق مدرن تبدیل کرد.

ماهاتیر محمد یک برنامه ی مشهور بیست بیست (2020) ارائه داد و گفت باید تا سال 2020 به یک کشور توسعه یافته پیشرفته تبدیل شویم و من دوازده سال قبل از رسیدن آنها به  این موفقیت بزرگ، با دیدن مالزی توسعه یافته، جلوی دوراندیشی و بزرگ منشی او و هماهنگی و همیاری مردم مالزی سر تعظیم فرو می آورم.

با اینکه چهار سال پیش در اروپا بودم اما پیشرفت و نوع تکنولوژی که در مالزی دیدم هرگز ندیده بودم. می شود گفت سرعت پیشرفت تکنولوژی در جهان بگونه ایست که ما با این اوضاع و احوال و درگیریهای یومیه و روزمره و بدبختی و گرفتاری هرگز به آن نمی رسیم.

 

برایتان یک مثال ساده می زنم. چهار سال پیش  در همه کشورهای اروپایی کافی نت وجود داشت و می توانستی خیلی راحت استفاده کنی. کیوسکهای اینترنتی که تازه حالا در برخی دانشگاه ها و فرودگاههای ما نصب شده و برای کار کردن به کارت تلفن احتیاج دارد را من سال 2004 در فرانسه دیده بودم. البته با دو تفاوت عمده اولاً فقط قابلیت دریافت اطلاعات را داشت نه ارسال و دیگر اینکه مجانی بود. اما در مالزی کافی نت بسیار کم و محدود است و من شخصاً اصلا پیدا نکردم. در تمام این کشور اینترنت wireless پوشش داده شده و برای استفاده از اینترنت باید از لب تابت استفاده کنی. شما می توانید شماره اتاقتان را به هتل بدهید تا اینترنتتان را فعال کند . یا روی سفارش غذای رستوران و کافی شاپ اینترنت را هم تقاضا کنید. آنها هم این امکان را به شما می دهند که با لب تاب خود کانکت شده و استفاده کنید. با سرعتی در حد مرگ. هنوز نام صفحه را وارد نکردید همه عکسها و متعلقاتش می آید!! آن وقت وزیر محترم مخابرات دولت مهرورز و خدمتگزار می آید و می گوید همین سرعت اینترنت برای ایران کافیست. بیش از این می خواهیم چه کار؟!!!

 

در کوالالامپور اولین چیزی که جلوه می کند برجها و آسمانخراشهاست. برجهای دوقلوی پتروناس با 88 طبقه تجاری که طبقه 42 آنها به هم وصل است کلاه بیننده را به زمین می اندازد. پتروناس بلندترین برج دنیاست که بعد از آن برج العربی دوبی و در مقام سوم دوباره یک برج مخابراتی است که در کوالامپور قرار دارد. و جالب اینجاست که همه اینها در ده  پانزده سال اخیر ساخته شده اند. پایتخت ،شهری فوق العاده تمیز، مدرن، خوش ساخت و با جدیدترین متدهای معماری است. ارجحیت کوالالامپور به اروپا همین است که چون تازه ساز است چیزی به عنوان بافت قدیمی در آن وجود ندارد.

 

             رجهای دوقلوی پتروناس

 

علاوه بر این پایتخت جدیدی به نام (پوتراجایا) در نزدیکی کوالالامپور در حال تاسیس بود که قرار بود وزارتخانه ها و مراکز اداری مالزی به آن منتقل بشود. در این شهر عجیب و غریب تمام مناظر دیدنی دنیا از هر کشوری ساخته شده بود و مناظری از جمله پل الکساندر، یادبود پیروزی فرانسه، پل خوشبختی و پل خواجوی اصفهان در آن بود. معماری اصیل اسلامی در این شهر حرف اول را می زند. فروش ملک در این منطقه به خارجی ها و مخصوصاً غیرمسلمان محدود بود و مکانی تقدیم شده به ملت مالزی است.

مالزی یک کشور پادشاهی است که هر استان آنهم یک پادشاه مستقل دارد. نخست وزیر، وزیر دارایی هم هست و تمام آنها در شهر جدید برای خود کاخی مستقل داشتند. وزارت دادگستری کم مراجعه ترین وزارت خانه و یک مکان تقریباً نیمه تعطیل بود که به دلیل امنیت بالای مالزی خلوت خلوت بود.

به زودی ماشینهای با سوخت بنزین حق تردد در این منطقه را نخواهند داشت و آلودگی در آن کاملاً کنترل می شود.آب دریاچه های آن روزی سه بار عوض می شد.و جمعیت آن حدود پانصدهزار نفر باقی می ماند.

 

 

          پوتراجایا 

 

 در مالزی معبد هندوها، بودایی ها، تائوئیستها و مساجد همه در کنار همند. همه ادیان احترام دارند و همه آزادند. (شیوا) بزرگترین خدای هندوها که قامتی به اندازه پنجاه متر دارد و در مقدس ترین معبد هندوهاست در مالزی مسلمان!!! قرار دارد. جالب اینجاست که سالی یک بار هندوها مراسمی شبیه حج ما می گیرند و میلیونها نفر در یک زمان خاص به اینجا می آیند و آزادانه زیارت می کنند.

 

در استان " پهنگ" مالزی منطقه ای به نام "گنتینگ" وجود دارد که محصول فکر خوب یک چینی به نام "تانگ" است. در این منطقه باید سوار بزرگترین تله کابین دنیا به طول چهار کیلومتر و ارتفاع 1500 متر بشوی تا به یک منطقه توریستی برسی. در این منطقه چندین هتل. یک شهربازی سر پوشیده، یک پارک آبی فوق العاده بزرگ و دومین کازینوی بزرگ دنیا(بعد از لاس وگاس امریکا) وجود دارد.

بزرگترین هتل دنیا که 6180 اتاق دارد در این مکان است. جالب اینجاست که ورودی این تله کابین به پول ما کمتر از سه هزار تومان است. نکته فوق العاده مهم و جالب اینکه از آنجایی که مالزی کشوری مسلمان است، ورود مالزیایی ها به کازینو ممنوع است ولی توریستها می توانند به راحتی به آنجا بروند و بازی کنند. در چهل متری این کازینو نمازخانه ای وجود دارد که اگر خواستید قمار کنید، اگر نخواستید نیایش!!!.... و این است مفهوم آزادی واقعی!!!

 

 

         GENTING

 

راستش را بخواهید حس می کنم نوشته هایم خیلی مبسوط و طولانی شدند. امروز کلک داستان مالزی را می کنم و یک پست کوتاه هم برای سنگاپور می نویسم و تمام!

 

شنیده ام در مالزی کار برای ایرانی های غیر دانشجو به سختی گیر می آید. آنها معتقدند خارجی ها بیایند و در اینجا تکنولوژی را به ما یاد بدهند و خنگهایشان بمانند و با هوشهایشان بروند. اگر ایرانی به راحتی بتواند کار کند دیگر جایی برای بومی ها نمی ماند.چون ایرانی تیزهوش است و جای آنها را می گیرد. در موقعیت مشابه استخدام هندی، فیلیپینی و اندونزیایی به ایرانی ترجیح داده می شود ولی اگر فارغ التحصیل خود مالزی باشی اوضاع اندکی بهتر است. در ضمن اگر اهل تجارت و کار مستقل باشی می توانی تاجر موفقی شوی. استادی دانشگاه هم برای ایرانیان تحصیل کرده شغل قابل دسترسی است.

 

از نکات منفی مالزی می توان به دو نکته اشاره کرد : یکی اینکه به دلیل روغن مخصوصی که به غذاهایشان می زنند بوی مخصوصی در پس زمینه این کشور وجود دارد... بوی بدی نیست ولی خب در همه جا و مخصوصاً جاهایی که رستوران زیاد است به مشام می رسد و دومین مسئله اینکه در این مملکت چیزی به عنوان لبنیات وجود ندارد و یا بسیار محدود است. مثلاً در صبحانه هتل مقدار قلیلی شیر بود و اصلاً چیزی به عنوان پنیر و ماست و دوغ در مالزی نمی بینی. یکی از بچه ها می گفت یک جایی ماست گیر آورده که به پول ما می شده سطلی دوازده هزار تومان!!!! البته آنها مواد مورد نیاز بدنشان را به جای لبنیات با ماهی تامین می کنند و مشکلی ندارند ولی برای ما که خودمان را با لبنیات خفه می کنیم خیلی سخت است!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:23  توسط رضا سیرجانی  | 

 

مالایی ها مردمی فوق العاده مودب، مهربان و محترمند که لبخند از لبانشان نمی افتد و به همان اندازه که از هندی ها متنفرند ، عاشق ایرانی ها هستند.

اکثر قریب به اتفاق مردم مالزی زبان انگلیسی را می فهمند و صحبت می کنند. ممکن است راننده تاکسی و فروشنده و دربان هتل ،الزامی به رعایت دستور زبان نبینند ولی تقریباً کلمات کلیدی را همه بلدند. از لحظه ای که به کوالالامپور رسیدم با توجه به موقعیت پیش آمده و اینکه از تور هم جدا شده بودم بالاجبار استارت زبان خودم را زدم و تا زمانیکه به UKM رسیدم کاملاً راحت و بدون اضطراب صحبت می کردم.

چیزی که در این دانشگاه توجه مرا به خود جلب کرد و برایم خیلی جالب بود این بود که اکثر پرسنل آن خانم بودند. شاید به جرئت بشود گفت از هر ده نفر ، نه نفر خانم بود.  پروفسور آزاه  هم از نظر موقعیت شغلی ،نفر دوم دانشکده بود.چیزی شبیه معاون آموزشی! برای خودش دفتر و دستکی و منشی و دم و دستگاهی داشت.

ساعت 11 بود و من یک ساعت وقت داشتم . به دفتر استاد رفتم وقرار ملاقاتم را با منشی فیکس کردم. منشی از من خواست که پایین باشم وهمان ساعت 12 بیایم. من هم با ساک و چمدان به لابی دانشکده رفتم و صبر کردم. جالب اینجا بود که نه تنها لحظه به لحظه اضطرابم کمتر می شد بلکه برای اولین بار به حس قشنگی رسیده بودم که تجربه نابی بود. بله ! من داشتم انگلیسی فکر می کردم!!! فکرهایم انگلیسی بود. برای کسانی که زبان می خوانند و روی تقویت زبان کار می کنند این یک نقطه اوج است و حالا من بعد از اینهمه این در و آن در زدن و تقویت زبانم ، در یک محیط انگلیسی زبان به این نقطه لذت بخش رسیده بودم.

 

راس ساعت مقرر به بالا رفتم. یکهو دیدم منشی مثل مادری که فرزندش را پیدا کرده به طرفم آمد و داد زد : بفرمایید! خانوم پروفسور منتظر شماست! خوش آمدید! بفرمایید.... و من به داخل اتاق رفتم.

درست مثل عکسش بود. زنی حدود پنجاه ساله، اندکی سپیدروتر از مالایی ها، خوش لباس و فوق العاده خوش برخورد. یک لباس بلند بنفش و یک روسری بسیار خوش نقش پوشیده بود و معلوم بود حداقل به مسلمانیش پایبند است. می دانستم فارغ التحصیل انگلستان است و مطمئناً زبانش از راننده تاکسی و منشی و کسانی که من تا به حال برخورد داشتم بهتر بود. از من پرسید، از سفرم، از علاقه مندی هایم، از سابقه کاریم و بعد از یک گپ کاملاً دوستانه کاغذی را در آورد و پروژه هایی که تا به حال انجام داده بود را رویش نوشت. منهم برای اینکه ابراز وجودی کنم بگویم منهم حالیم هست بعد از هر جمله او مشخصات آن پروژه ها و چیزهایی که در موردشان می دانستم را بلغور می کردم .بعد زیر آن کاغذ پروژه هایی که در آینده داشت را نوشت . چهار پروژه را به من معرفی کرد و گفت خودت یکی را انتخاب کن. من هم چون یک هفته روی پروژه ای که قبلاً به من معرفی کرده بود مطالعه کرده بودم همان را انتخاب کردم :  ترکیب باطری خورشیدی و پیل سوختی و اتصال آن به شبکه سراسری برق .  به این دسته پروژه ها در رشته ما " انرژی ها تجدید پذیر" می گویند و در حال حاضر پرطرفدار ترین زمینه کاری در دنیاست.

 

به او گفتم من هنوز از پروژه فوق لیسانسم دفاع نکردم. چقدر وقت دارم؟! و سر انجام با هم به توافق رسیدیم که من کارهایم را بکنم و اول دسامبر آنجا باشم. در مورد دو نکته دیگر هم صحبت کردیم :

اول اینکه چون ایران از معدود کشورهاییست که تحصیلات تکمیلی رشته های فنی در آن به زبان انگلیسی تدریس نمی شود، به عنوان یک ایرانی باید انگیسی ام را بیشتر و بیشتر و بیشتر تقویت کنم و این موضوع انتها ندارد حتی برای تو که مدرک تافل داری.

دوم اینکه تا یکی دو ترم آینده کمک هزینه ای به من تعلق نمی گیرد و باید شهریه ام را خودم بدهم. اما می توانم از ترمهای بعد به عنوان دستیار استاد و دستیار تحقیق حقوق هم بگیرم و حتی بورس هم بشوم.

 

در آخر هم آدرس سایت و فرم تقاضای دانشکده و فرم نوشتن پروپوزال (چکیده پایان نامه که قبل از شروع کار روی آن باید ارائه و تصویب شود) را به من داد و گفت اینها را پر کن و با من در ارتباط باش و بدین ترتیب ملاقات ما به پایان رسید.

 

 

از این لحظه کار من تمام شد. دیگر من یک توریست بودم. حالا می توانستم یک هفته بگردم و زندگی در مالزی را بررسی کنم. به همان اندازه که احساس سبکی می کردم ، دغدغه های جدیدی در دلم شکوفه می زد. باید می رفتم.می ماندم.....دوباره تردید...دوباره فکر و خیال....

چیزی به عنوان غم غربت در مالزی وجود ندارد. این را می توان از تعدد تعداد ایرانی و مخصوصاً دانشجویانش حس کرد. گفتم UKM از نظر تعداد ایرانی پایین تر از همه دانشگاه های مالزی است اما وقتی سوار اتوبوس بین دانشکده ها شدم از صدای فارسی حرف زدن بچه ها به این حرف خودم شک کردم. در یک اتوبوس سی نفره حد اقل هفت نفر ایرانی بودند!!! با یکی دوتایشان رفیق شدم. سوال کردم. از درس پرسیدم، از اجاره خانه، از امنیت، از خرج و مخارج....

در استان "سلانگور" مالزی که شهر کوالالامپور در آن قرار دارد بیش از ده دوازده تا دانشگاه وجود دارد. که UM,UPM,MMU,UK اصلی ترین و مهمترین آنها هستند. اکثر اینها در جنوب پایتخت قرار گرفته اند و شهرهای مالزی مثل شهرهای شمال ایران به هم پیوسته اند. کوالالامپور دو قطار شهری دارد یکی تمام شهرستانهای کوچک دانشگاهی جنوب پایتخت را پوشش می دهد و در انتها به مرکز شهر می رسد و دیگری مثل متروی درون شهری تمام مناطق داخل شهر را پوشش می دهد. همه این قطارها به ایستگاهی به نام (KL Senteral)  می رسد که در واقع به قول خودشان فرودگاه مجازی شهر است. از این ایستگاه علاوه بر داخل و خارج شهر به شهرهای دیگر و حتی سنگاپور هم می توان رفت و گره ارتباطی پایتخت است.

 

با آنچه که گفتیم معلوم می شود هر چقدر هم که دانشگاه ها از شهر دور باشند، شما برای ارتباط با پایتخت مشکلی ندارید. چون همه جا با قطارهای شهری پوشش داده شده و مشکل حل شده است.

وقتی مشکل ارتباطی حل باشد، اینکه کجا خانه داشته باشید هم بی اهمیت جلوه می کند. اکثر دانشجویان ، و مخصوصاً ایرانیها درجنوب شهر و نزدیک دانشگاههایشان ساکنند. جنوب شهر کلاس آکادمیک مناسبی دارد و از نظر امکانات رفاهی هم کم از مرکز شهر ندارد. اگر بخواهید در شهرستانهای اطراف زندگی کنید که مسکن ،غذا و امکانات رفاهی در حد باور نکردنی ارزان است و اگر بخواهید هزینه بیشتری متحمل شوید بهتر است یک گواه زنده را به شما معرفی بکنم : دختر عمه ام که دو ماه پیش برای ادامه تحصیل در رشته MBA به MMU آمده ... و می گفت:

 

" کلاس ما در دانشگاه 27 نفر است که 23 نفر آن ایرانیند. از این 23 نفر 18 نفر هم اصفهانید و جاییکه پای اصفهانیها به آن باز بشود معلوم است که چقدر به صرفه است!! تعدد ایرانیها باعث شده که استادان به شوخی جریمه بگذارند و بگویند از این به بعد هر کسی در کلاس فارسی صحبت کرد باید بیاید و جلوی کلاس برقصد!!!

چیزی به عنوان تخته و حتی کاغذ و قلم در دانشگاه ما وجود ندارد.  MMU در واقع دانشگاه مولتی مدیا(چند رسانه ای) است و همه چیز با مانتیورهای حساس به لمس و سیستمهای صوتی و تصویری فوق مدرن است"

 

دختر عمه ام در طبقه هجدهم یک برج سی طبقه یک خانه سه اتاق خوابه 150 متری اجاره کرده با ماهی 270 هزار تومان و بدون پول پیش!!!! تازه مبله هم هست و گاز و یخچال و سه تا تخت و تلویزیون و خرت و پرتهای اصلی زندگی رویش بوده.او خوب زندگی می کند و خوب خرج می کند ولی علاوه بر اجاره خانه حداکثر ماهی 200 دلار خرج دارد. من از ایران 2000 یورو (حدود 3 میلیون تومان) برای او بردم تا برای خودش ماشین هم بخرد.  " پروتون" کوچکی شبیه ماتیز که بسیار ماشین خوب و پرطرفداریست!

 

زندگی دانشجویی در مالزی خارق العاده است. بهترین حالت ممکنه این است که شما درآمدی از ایران داشته باشید و در مالزی خرج کنید. بالاترین دستمزدها در حدود پانصد هزارتوان ماست  که برای زندگی خودشان عالیست.متاسفانه ملت عزیز ایران چنان در مالزی خرج می کنند و شاهانه زندگی می کنند که هندی ها و اندونزیایی ها و فقرا و گره گوره ها ایرانیان را به چشم دلار می بینند و این روی امنیت ایرانی ها تاثیر بسزایی داشته. به طوریکه در این اواخر چند مورد سرقت و حمله با موتور گزارش شده است. اما اگر در مناطق خفن خارج شهر بعد از ساعت 10 شب نچرخید، هیچ خطری در این مملکت آرام و امن شما را تهدید نمی کند.

نکته بسیار جالب دیگری که من به آن برخورد کردم این بود که ظهر روز جمعه تمام شهر تخلیه شد و زن و مرد و کوچک و بزرگ به نماز جمعه رفتند. چیزی که من فقط در مکه و مدینه دیده بودم!! مالایی ها مسلمانانی معتقدند ولی همینکه دین وارد سیاست و حکومتشان نشده باعث شده هم اسلامشان محکم تر باشد هم پیشرفت غیر قابل تصوری در تکنولوژی و توسعه داشته باشند. در مالزی مسلمانی به اعتقاد آدمهاست نه با چماق و زور و فشار.

دختر عمه ام می گفت دختران ایرانی که به مالزی می آیند اول مثل عقده ای ها قرتی بازی می کنند ولی بعد از مدتی وقتی می بینند که دین بدون اجبار چه لذتی دارند نمازخوان می شوند و مسلمان!!!! و واقعاْ خاک بر سر ما که نه دنیا داریم و نه آخرت...در دنیایمان با چماق مسلمانمان کردند و در آخرتمان هم یک مشت آدم دین زده و ملحد و بی اعتقادیم. 

 

 

 

                  نمای بیرونی KL Senteral

 

 

و داستان بماند در اینجا که من از UKM به کوالالامپور رسیدم......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:41  توسط رضا سیرجانی  | 

 

داستان از آنجا شروع شد که بعد از دوندگی های خرکی و سگ دوهای متمادی بالاخره سازمان نظام وظیفه عمومی عزیز پاسپورت ما را ممهور به مهر اجازه خروج از کشور کرد و با ضمانت نامه پنج میلیون تومانی که نهادیم از تاریخ 10 تا 25 تیرماه مجاز به خروج شدیم. از خوش شانسی های من این بود که قانون نظام وظیفه از اول خرداد ، تغییر کرده بود و وثیقه سفرهای علمی و خروج از کشور به جهت کنفرانس، از 15 میلیون تومان نقد به پنج میلیون تومان ضمانت نامه بانکی تبدیل شده بود و چون پدر مربوطه در بانک آشنا داشت با پرداخت سیصد هزار تومان ناقابل ، جورش کردیم.

 

غرض سفر به اسپانیا بود و طبق استعلامات انجام شده و مکاتبات پیشین، بنده می بایست در ساعت 9 صبح روز دوشنبه 7 جولای در دانشگاه منطقه ای باسک شهر بیلبائو به ارائه مقاله ام می پرداختم. یک هفته ای  به جمع آوری مدارک و ترجمه آنها گذشت ولی از آنجایی که به سفارتخانه های اروپایی تاکید شده بود که در تابستان امسال برای دادن ویزای شنگن به ایرانی ها، همه را یکی دو ماه علاف کنند، وقتی که سفارت برای تحویل مدارک به من داد اول مرداد بود و با توجه به بازه ی 15 روزه ای که من اجازه خروج داشتم ، تلاش برای گرفتن ویزا بی فایده بود. از طرف دیگر من بعد از چهار سال که آن سفر رویایی دور اروپا را رفته بودم ، بعد از کلی دوندگی مجوز خروج گرفته بودم و حیف بود که دست روی دست بگذارم و این فرصت دود بشود. تازه پیش از این تمام جهانگردی هایم با پول بابا جان بود و حالا که برای خودم مثلاً- نیمچه آدمی شده بودم و دستم توی جیب خودم رفته بود راحت تر می توانستم تصمیم بگیرم و انتخاب کنم.

 

ترکیه... بلغارستان ... دوبی .... تایلند .... یا....

 

اما من نمی خواستم به سفر توریستی بروم. می خواستم بروم یک گوشه دنیا یک میخی بکوبم و اوضاع احوال را بسنجم و بمانم. مخصوصا در این یک سالی که کک ادامه تحصیل و اپلای کردن به تنبانم افتاده بود با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی خواستم از ایران خارج بشوم روی کندن از این مملکت مطالعه کنم و نه برگشت!!

بالاخره تصمیمم را گرفتم . برای اینکه بتوانم کمترین مرخصی ممکن را از شرکت بگیرم برای پنجشنبه سیزدهم تیر برای تور مالزی و سنگاپور ثبت نام کردم. تعریف مالزی را زیاد شنیده بودم و از وقتی "امیر مهرتاش" نازنین بهترین و نزدیک ترین دوستم که هفت سال همکلاسی و سه سال در دو میز مجاور همکارم بود یک بورس کامل تحصیلی از سنگاپور گرفته بود ، در مورد سنگاپور هم کنجکاو شده بودم .فقط دو چیز اذیتم می کرد: یکی اینکه احتمال می دادم فصل تعطیلی دانشگاهها باشد و نتوانم در آنجا کسی را ببینم و دوم اینکه آنجا جنوبی ترین نقطه آسیا و نزدیک خط استوا بود و می ترسیدم گرما و بارانهای استوایی همه چیز را برایم تلخ کند.

به هر حال چاره ای نبود . از نظر خودم بهترین انتخاب را انجام داده بودم و باید کمی تحقیق و تفحص می کردم.

 

از این لحظه کارم را شروع کردم و این دانشگاه و آن دانشگاه و این سایت و آن سایت را گشتم و اتفاقاً هرچه می گشتم از ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه ام نا امیدتر می شدم.

تا اینکه سراغ وبلاگ بچه های ایرانی رفتم. از میان انبوه وبلاگ دانشجویان ایرانی مقیم مالزی دوستی را پیدا کردم که دقیقاً دکترای مهندسی برق با گرایش قدرت می خواند و اتفاقاً روزانه به روز می کرد و اطلاعات خوبی هم در اختیار خوانندگان می گذاشت. یک کامنت از طرف من...یک کامنت از طرف او....یک ایمیل با ارسال رزومه از طرف من و این جواب از او :

 

(دوست عزیزم در اینجا دانشگاههای متعددی رشته شما رو دارند . یکی از بهترین دانشگاهها همین دانشگاهیست که من در آن هستم (UKM). اتفاقاً از خوش شانسی شما استاد من ،خانم " پروفسور آزاه" نیاز به یک دانشجوی Ph.D داره . اگر دوست دارین یک ایمیل انگلیسی با رزومه تان به من بزنید و بگویید علاقه مند به تحصیل زیر نظر ایشون هستین. من باهاشون صحبت می کنم و سفارشتون رو می کنم.)

 

اولین کاری که کردم رفتن به سایت وزارت علوم بود. بله UKM در لیست دانشگاههای مورد تائیدآنها دومی بود و از نظر رنکینگ جهانی حدود 1300 بود. این در حالیست که دانشگاه تهران حدود 1700 و صنعتی شریف 2400 بودند. در ضمن به دلیل اینکه شرکتهای اعزام دانشجو هنوز در UKM فعال نشده بودند کمترین تعداد ایرانی را داشت و این خودش حسن بزرگی بود. به خود سایت UKM  که سر زدم دهانم به زمین چسبید. شهریه ها در حد وحشتناکی پایین بود و مثلاً برای دکترای تحقیقاتی که من انتخاب کرده بودم حدود 700 تا 1000 دلار برای هر ترم می افتاد. وقتی به این فکر می کردم که برای یک فوق لیسانس ناقابل چهار و نیم میلیون در حلق حضرت جاسبی علیه السلام ریختم ،گریه ام می گرفت.

 

از شما چه پنهان از یکی دوجا پذیرش داشتم. دانشگاه تنسی آمریکا، کوئینزلند استرالیا و ... اما مسئله مالی اش حل نشده بود. یعنی نتوانسته بودم کمک هزینه تحصیلی بگیرم. مثلاً برای کوئینزلند با آن پذیرش مشروطی که من داشتم باید سالی حدود 27 میلیون تومان شهریه می دادم و بورس هم به کسانی تعلق می گرفت که رزومه خارق العاده و نمره زبان خیلی خیلی بالا داشته باشند. یک لحظه فکر کردم  اگر به مالزی بروم و از شر این مملکت نکبتی که همه جلوی پیشرفتت سنگ می اندازند خلاص بشوم، شاید بشود با بهتر کردن رزومه ام به آن طرفها هم رسید . به هر حال چیزی را از دست نمی دادم. اگر می توانستم از مالزی به یک جای خوب بروم که فبهاالمراد و اگر نمی توانستم به هر حال در یک دانشگاه خوب دنیا و در یک کشور ارزان، دانشجوی دکترا بودم.

 

بله ! من در یک لحظه تصمیمم را گرفتم و آن ایمیل کذایی را زدم. سه چهار ساعت بعد این جواب آمد :

(خانم "پروفسور آزاه " با توجه به سابقه کاری و مقالات بین المللی شما و مخصوصاً معدل فوق لیساتستون از شما خوشش اومد و پذیرفت که ببنتتون.لطفا با خودشون مکاتبه کنید. تا انشاالله  بتونید روز جمعه چهارم جولای ببینینشون.)

 

سرتان را درد نیاورم. خانم پروفسور، حتی موضوع پایان نامه دکترایم را تعیین کرد و ساعت دوازده ظهر جمعه قرار ملاقات گذاشت. قشنگی داستان من اینجا بود که این علیرضای نازنینی که کار مرا جور کرد ، داشت برای همیشه از مالزی میرفت و بعدها فهمیدم برای همیشه به نیوزیلند رفته  و من هرگز او را ندیدم. او تلفن خودش و خانم پروفسور را در اختیار من گذاشت و دو سه شب قبل از پروازم به من ایمیل زد و مسیر رفت و آمد را و اینکه چطور بروم و خودم را به UKM برسانم برایم نوشت.

و من به وقت ایران ساعت هشت شب پنجشنبه پریدم. هشت ساعت پرواز و شش هزار کیلومتر راه... و هزاران امید و تردید و التهاب....

 

باید اعتراف کنم سرویس دهی هواپیمایی "ایران ایر" دهان مرا بست. واقعاً سنگ تمام گذاشتند. هر دو ساعت با یک سینی پر می آمدند و پذیرایی خوبی می کردند. تاره یک کیف چرم مشهد هم به همه دادند که محتوی جوراب و مسواک و شانه و خمیردندان و چشم بند و از این چیزها بود...چقدر خوش بر خورد....چقدر عالی!

اکثر مسافران یا تاجر بودند یا دانشجو یا کسانیکه مثل ما با تور آمده بودند.

هشت ساعت پرواز ، آنهم به سمت شرق واقعاً پدر آدم را در می آورد. مخصوصاً وقتی اختلاف ساعت تهران را با کوالالامپور به آن اضافه کنی. ما ساعت چهار صبح به وقت تهران و هفت و نیم صبح به وقت کوالالامپور به زمین نشستیم و من در تمام این هشت ساعت درس خواندم و زبان تمرین کردم و مضطرب بودم و شاید نیم ساعت هم نخوابیدم....

 

 

                فرودگاه کوالالامپور

 

فرودگاه کوالالامپور بسیار پیچیده و عجیب به نظر می رسید. بعد از پیاده شدن از هواپیما باید در یک سالن بزرگ حرکت می کردی و بعد  سوار یک قطار که حالت منوریل داشت می شدی تا به قسمت دیگری از فرودگاه بروی و وسایلت را تحویل بگیری. همین مسئله همه ایرانیان را گیج کرده بود. بالاخره همه کارها انجام شد و مهر ورود به مالزی در پاسپورتهایمان خورد و دور هم جمع شدیم تا با لیدر توری که آنجا دنبالمان آمده بود سوار اتوبوس شویم.

من در تمام این مدت به ساعت نگاه می کردم و ساعت هی به 12 نزدیک و نزدیک تر می شد. لیدر ما گفت هتل از ساعت 2 بعد از ظهر مسافر می پذیرد پس ما شما را دور شهر می گردانیم و بهتان نهار می دهیم و ساعت 2 به هتل می رویم. من گفتم خدا پدرت را بیامرزد من قرار مصاحبه دارم....یعنی باید با این لباس بوگندو و وضعیت نامرتب بروم؟!! بالاخره تصمیم گرفتم از تور جدا شوم و خودم مستقل عمل کنم. شماره موبایل لیدر را گرفتم و سریع به دستشویی فرودگاه!!! رفتم. دست و صورتم را شستم و کل لباسهای را عوض کردم و تیپ زدم و بارهایم را خرکش کردم و افتادم به دنبال تاکسی..... تنها فکرم رسیدن به UKM بود که می دانستم در "بندر باری بنگی" شهری در 40 کیلومتری جنوب کوالالامپور است و چون فرودگاه هم در 80 کیلومتری جنوب شهر بود.پس باید هزینه کمتری تا رسیدن به آنجا پرداخت می کردم.

بالاخره تاکسی گرفتم. تاکسی ها در مالزی همه "پروتون" هستند و خود پروتون حداقل چهار پنج مدل مختلف دارد. فرمانهای ماشینها انگلیسی ( فرمان راست) و همه خیابانها برعکس ایران است. چیزی که در نگاه اول کمی غریب و نامانوس میزند....یادم است وقتی راننده برای اولین بار یک میدان را برعکس پیچید ، چشمانم را بستم و خیلی ترسیدم!!!

چون جدیداً در مالزی هم بنزین گران شده و حدود همین 400 تومان خودمان است ، تاکسی ها گازی هستند ولی دارند روی سوخت جدیدی کار می کنند که شبیه الکل است و نه آلودگی زیست محیطی به بار می آورد و نه مشکلات بنزین را دارد.

هوا برخلاف تصورم فوق العاده بود.بی نظیر!!! 24 درجه سانتیگراد با 60 درصد رطوبتچیزی شبیه اردیبهشتهای شمال ایرانمالزی پوشش گیاهی کاملاً انبوهی مملو از درختهای سر به فلک کشیده نارگیل و آناناس دارد و واقعاً می شود " بهشت استوایی" نامیدش.

 

        UKM

 

 UKM بسیار بزرگ و وسیع و پیدا کردن دانشکده ها در آن برای تازه واردین خیلی سخت بود. خداییش دانشگاه زیبا و ترتمیزی بود ... دوست داشتنی و دلنشین...

راننده تاکسی هم کمی تا قسمتی شاسکول می زد و بعدها به عینه دیدم و فهمیدم که ضریب هوشی مالایی ها بسیار پایین است و تقریباً همه شان همین طورند!

و سرانجام دانشکده مهندسی را یافتیم و با همه ساکها و چمدانهایم در جایی که اصلاً نمی شناختم پیاده شدم...... خدایا! چه چیزی در انتظار من است؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:43  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

باید پرید

 

 

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز دربدر بشوم

خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم

 

مهدی فرجی

 

 

داستانش خیلی مفصل است و اگر مجالی بود یک روز برایتان نقل خواهم کرد.

عین قصه ها ، عین یک فیلم سینمایی، و سرشار از لطف کسی که خدا می نامیمش ...

 

و حالا در آن دورها کسی مرا می خواند....

فردا خواهم پرید به سوی چیزی که شاید بعدها سرنوشت من باشد...شاید هم نه!

 

نمی دانم فقط می دانم آنچه در این دو هفته بر من گذشت چیزی شبیه یک معجزه بود!!

می روم ببینم...بسنجم...خودم را در محیط امتحان کنم....فضا را سبک و سنگین کنم و شاید اصلاً.....