
یادم نخواهد رفت آن شب را... آن شب رویایی که تو مال من شدی و آقای راننده، ماشین عروس سفیدمان را در تمام اوتوبانهای شرق تهران چرخاند تا من وتو... تنهای تنها....بدون مهمانهای رفته و میزبانهای خسته....خودمان برای خودمان "عروس کشان" کنیم و از پنجره ماشین باد توی صورتمان بخورد....باد...باد...باد
یادم نخواهد رفت آن لحظه ای را که سه تا ماشین عروس دیگر هم کنار خودمان دیدیم و با ماشین عروسهای دیگر کورس می گذاشتیم و برای عروس و دامادهای دیگر بای بای می کردیم و می رقصیدیم.
یادم نخواهد رفت لحظه ای که ماشینهای غریبه ...پشت چراغ قرمز ....دورمان را گرفته بودند و دختران دم بخت دستهایشان را دراز کرده بودند که آقای داماد گلهای ماشین عروسش را بکَنَد و توی دستهای عروسان آینده بریزد.
یادم نخواهد رفت آن شب را که به سرایدار خانه ارغوانی سپرده بودیم ،دَمِ آمدن عروس و داماد اسپند دود کند و برایمان مراسم به جا آورد و این افغانی کندذهن خوابش برده بود و من و تو در سکوت محض زیر یک سقف رفتیم.
یادم نخواهد رفت ماه عسل تبریز و ارومیه و مهاباد را که شب بعد از عروسی زورکی برایمان بلیط گرفتند و فرستادنمان....اما خوب بود....خوب بود...
یادم نخواهد رفت خانه ارغوانی خیابان جلفا را که فقط چهارماه در آن زندگی کردیم و من حس می کنم سی سال در آنجا بوده ام.
یادم نخواهد رفت گلفروشی جلفا را که من همیشه ایستگاه بعدی پیاده می شدم تا با گل به خانه بیایم و او هم دندان مرا شمرده بود و این اواخر شاخه ی رز را سه هزار تومن می داد!
یادم نخواهد رفت شبهای الله اکبر گفتن را...شبهای ترس و هیجان و بلوغ را.....
یادم نخواهد رفت کلاس زبان صبح جمعه را که برایت مرگ بود و من جلسات را یکی درمیان میرفتم و الکی می گفتم استاد نیامد.
یادم نخواهد رفت جاده زمرّدگون فیروزکوه را که من در آن می تاختم و می تاختم و به تو هرگز نگفتم که اولین بار است در جاده رانندگی می کنم و برای اینکه خوابم نبرد سیصد بار این آهنگ را گوش دادم که : "این شهر صد و یکی داف داره....هزار دختر ول و علٌاف داره" !
یادم نخواهد رفت رستوران میزبان بابلسر را.... وقتی همه توی آن نشستیم تا تو به دانشگاه فریدونکنار بروی و نمرات بچه ها را بدهی و بیایی...... دانشگاهی که چند ماه بعد... من و تو دست توی دست هم به آن رفتیم و همه بچه ها استادشان را چپ چپ نگاه می کردند!...شاید می گفتند: " بدبخت حروم شد!!...این دیگه چیه؟!!"
یادم نخواهد رفت سفر دسته جمعی چابهار را...سفری که در آن برای آخرین بار...همه خانواده ها جمع بودند و هیچ کس فکر نمی کرد اواخر مرداد....هوای جنوبی ترین نقطه ایران اینقدر ملس باشد و اینقدر خوش بگذرد...یادم نخواهد رفت شتر سواری دوتایی خودم و خودت را در ساحلی که موجهای نیلگونش چنان به صخره می کوبید که فقط در فیلمهای سونامی دیده بودیم.
یادم نخواهد رفت رمضان را...پرسه زدنها و خیابان گردیهای ساعت دو و سه صبح....آب انار خوردنهای دَم سحر....افطارهای بی قراری....و شبهای رخوت و سنگینی را !
یادم نخواهد رفت فرحزاد را.....شبی که دمدمه های پاییز...من و تو و آبجی کوچیکه از سرما به هم می پیچیدیم و گارسونی که به او غذا را سفارش داده بودیم عوض شد و ما تا یک ساعت بی غذا مانده بودیم و به هر کس می گفتیم به داد ما نمی رسید.... و آخرش معلوم شد که نامش " مصطفی " بوده و من هنوز که هنوز است وقتی قهوه می خورم به یاد "مادر مصطفی" می نوشم!
یادم نخواهد رفت روزهای بی پولی را....روزهایی که همه درآمدمان صرف رفتن شد و بقیه اش هم خریدن ارز.... و هفته آخر به معنای واقعی ته جیبهایمان تار عنکبوت بسته بود..... و شب آخر که قرار شد من بچه های فامیل را به بستنی دعوت کنم از بی پولی چنان فیلمی بازی کردم و چنان دبه ای کردم که همه مجبور شدند پولشان را خودشان بدهند..... و هیچکس نفهمید چقدر خجالت کشیدم!
یادم نخواهد رفت اسباب کشی فاجعه آمیزمان را...اینکه در یک هفته خانه را جمع کنی....اسبابهایش را منتقل کنی و در یک جای دیگر بچینی ....تازه ساکهایت را برای یک سفر همیشگی ببندی و مراقب باشی اضافه بار نخوری...آنهم تنها...تنها....تنها....
یادم نخواهد رفت عکسهای آخر را....اینکه همه به من و تو به چشم رفتنی نگاه می کردند و اشکهایشان را پنهان می کردند.....اینکه قرار بود از عزیزترین کسانمان جدا شویم!
یادم نخواهد رفت آن جمعه کذایی را....بیست و نهم آبان هشتاد و هشت لعنتی را که اشک می ریختم و چک می کردم چیزی در خانه باقی نمانده باشد...که الآن هم اشک می ریزم و تایپ می کنم خاطره اش را...که اولین سقفی که عروسم را زیرش برده بودم و عشق در رگها و آجرهایش جاری بود را باید می گذاشتیم و به سمت سرنوشت نامعلوم می رفتیم...که می دانستم دیگر نمی توانیم به این خوبی زندگی کنیم....که می دانستم هیچ جا دیگر برای من خانه ارغوانی نمی شود...که توی اتاقهای لختش می چرخیدم و برای اینکه تو نفهمی یواشکی بغضم را می خوردم....که می دانستم از این به بعد اگر به ایران برگردیم دیگر جایی نداریم....که اشک و آه مادر و پدرها کم بود....قلب من و تو هم داشت از جا کنده می شد...که برای اولین بار فهمیدم چقدر احساساتیم و تو هم جلوی من کم آورده بودی...که آن غروب جمعه از همه جمعه ها برایم غم انگیزتر بود.... که اگر نیم ساعت دیگر طول می کشید ....داشتم پشیمان می شدم..... و تا عمر دارم حس آن لحظه ها را فراموش نمی کنم.
یادم نخواهد رفت اولین شبی را که در هتل کوالالامپور خوابیدیم....که عکسهای موبایلت را نگاه کردیم و به هم خیره شدیم و توی بغل هم رفتیم و از اشک موهایمان خیس شد......که زار می زدیم و می لرزیدیم.....تو دلتنگ بودی و من بیشتر از این مسائل ،نگران بودم...چه چیزی در انتظار ماست؟!!!....قرار است چه بر سر ما بیاید!؟
یادم نخواهد رفت عصر یک جمعه لعنتی دیگر را که بابا بعد از اینکه شش روز پیش ما بود به ایران رفت و من تازه فهمیدم تنهایی یعنی چه!.....عصری که باران نه ببخشید سیل(!) از آسمان می آمد و من و تو دیگر تنهای مطلق شده بودیم و باید گلیممان را از آب بیرون می کشیدیم....عصری که باید بارهایمان را از فرودگاه ترخیص می کردیم و نه بلد بودیم و نه ماشین داشتیم و تا ساعت یازده شب کارمان طول کشید و اگر آن راننده ی ماه گیرمان نمیامد معلوم نبود الآن کجا بودیم و چه می شد!
یادم نخواهد رفت شبی را که ساعت سه صبح توی دستشویی غش کردی و تا نیم ساعت افتاده بودی و من هم نفهمیده بودم و وقتی سراغت آمدم و تو را تا روی فرش هال آوردم کاملاً از حال رفته بودی....یادم نمی رود که من توی مملکت غربت....با اینکه ده بیست روز بود آمده بودیم و هیچ چیز را نمی دانستیم...نه شماره ای ... نه بیمارستانی...نه دکتری....نه اورژانسی...نه کسی...نه کاری ...نصفه شبی از بیچارگی توی اینترنت رفته بودم و سرچ می کردم که باید چه خاکی توی سرم بریزم و بالا و پایین می پریدم که دارم نابود می شوم...خدایا کمکم کن!... و خدا به من رحم کرد.
یادم نخواهد رفت شعری را که در مقابل چشمان تو سرودم و تو که تا به حال لحظات شاعرانه مرا ندیده بودی ترسیدی...ترسیدی ... و شاید فکر کردی با یک دیوانه ازدواج کردی..
یادم نخواهد رفت که در تمام این هفت هشت ماه غربت نشینی،یک لحظه و حتی یک لحظه از هم دور نبودیم و عین لاله و لادن در تمام لحظاتمان کنار همیم.... و همین باعث می شود که نتوانیم برای هم کادو بخریم و همدیگر را سورپرایز کنیم و قرار گذاشتیم که هر کس می خواهد برای آن یکی کادو بخرد قبلاً با او هماهنگ کند و با هم برویم و بخریم.
یادم نخواهد رفت سفر رویایی "بالی" را که انگار یک هدیه بود و تا به حال به هیچکداممان اینقدر خوش نگذشته بود!
یادم نخواهد رفت روزهای سختی که راز است بین من وتو و هیچوقت هم کسی نخواهد فهمید که چه کشیدیم ...و همه مسائل، فقط و فقط به خاطر اینکه همراه هم بودیم حل شدند.
یادم نخواهد رفت روزهای خوشی که کنار تو داشتم و دارم و باز هم راز است و خودم و خودت می دانیم!
یادم نخواهد رفت که چقدر خوشبختم و چقدر دوستت دارم واگر هزار بار بمیرم و متولد شوم ...به هر طریق ممکن....تو را و فقط تو را پیدا خواهم کرد و با تو یکی خواهم شد.
و یادم نخواهد رفت که یک روزی در حوالی اولین سالگرد ازدواجمان این نامه را برای تو نوشتم... و هنوز نوشتن تنها چیزیست که به حساب خودم می توانم با آن تو را سورپرایز کنم!
رضای تا ابد تو