تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی


اسب های قبیله


گفته بودم که خاطرَت را این مردِ تنهای ایل می خواهد

گفتی :" آخر چرا؟!" و پرسیدم : " عاشقی هم دلیل می خواهد؟!!"


قلبِ تو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست

فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!


گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است

کوفه ی چشمهای تو شاید "مسلم بن عقیل" می خواهد


بین دریای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن

تا دوباره کسی نگوید که معجزه، رود نیل می خواهد


بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند*

بنده در خدمتم اگر بانو، چارپایی اصیل می خواهد




رضا سیرجانی

طلوع آفتاب 8 اپریل 2012



* توضیح واضحات است ولی در خوانش " کاَسبهای قبیله" خوانده می شود... چیزی شبیه "کاندر ره عشق"



پی نوشت : در این وانفسای وبلاگستان و قحطی کامنت ، نظرات شما برای منی که هیچ دریچه ای به ادبیات و دوستان ادبی ندارم حکم کیمیا را دارد....لطف می کنید اگر نظرتان را دریغ نکنید!





+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 4:46  توسط رضا سیرجانی  | 


  صدای قلب نیست

  صدای پای توست

  که شب‌ها در سینه ام می دوی...

  کافی ست کمی خسته شوی

  کافی ست بایستی

 

"گروس عبدالملکیان"

 

پی نوشت : عشق من! این پاسخ تویی ست که هر بار سرت را روی سینه ام می گذاری ، می گویی چقدر قلبت تند می زند




+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 16:0  توسط رضا سیرجانی  | 


سالهای اولی که از ایران دور شده بودم، به عنوان آدمی که چندین سال خوره ی "جشنواره فیلم فجر" بود ،همیشه حوالی بهمن ماه هوایی و افسرده می شدم. انگار چیزی کم داشتم و انگار هنوز جای پاهایم روی برفهای صف جشنواره جا مانده بود!

 کم کم چرخ روزگار چرخید و به لطف همراه هنرمند زندگیم، هوای فیلم ایرانی از سرم افتاد و درگیر هالیوود و سینمای جهان شدم. البته فیلمهایی منطبق با همان سلیقه گذشته ام .

 حالا در آستانه اسکار 2012 ، برای دیدن فیلمهای اسکاری که روی پرده است به سینما می رویم و به جای سودای سیمرغ ، فکر اینکه جایزه بهترین فیلم و بهترین بازیگر اسکار حق کیست در سرمان است.

 چند روز پیش به دیدن فیلم " ""بانوی آهنین" با بازی به یادماندنی "مریل استریپ" نشستیم.  فیلم ، حسب حالی بود از زندگی خانم مارگارت تاچر که از سال 1979 تا 1990 نخست وزیر بریتانیا و بانوی آهنی اروپا بوده است.


نوع روایت فیلم جالب بود.مارگارت تاچر هشتاد و چند ساله که حالا به بیماری آلزایمر دچار شده بود و تقریباً تنها زندگی می کرد، به حال و روزی رسیده بود که با توهمات،خیالات و خاطرات گذشته سر می کرد و مدام شوهر مرحومش را در کنار خود می دید.

برخلاف انتظار مخاطب ، بیش از نیمی از زمان فیلم در زمان حال و در دوران افول مارگارت تاچر می گذشت و به جای اینکه به صورت جهتدار در مورد دوران به قدرت رسیدن،تثبیت و حکمرانی خانم تاچر قضاوت کند، تصویر خودِ تاچر از خودش را نشان می داد. انگار تاچر با تمام اعتقادها و ایمانش در مقابل آینه ایستاده و خودش را نگاه می کند.  این نوع نگاه فیلم باعث شده بود که مخاطب تاچر را نه خوب و نه بد قضاوت کند. درست عین آدمی که به پایان خط رسیده و بدون هیچ تعصب و انگیزه جانبی ، کلاه خود را قاضی می کند و می گوید کجاها خوب بوده و کجاها بد! و فقط و فقط خودش می داند چرا فلان جا چنین کرده یا چرا فلانجا نتوانسته کاری بکند!

در فیلم، تلاشهای خانم تاچر برای اینکه یک زن خنثی و خانه دار نباشد، تمایل شدید او به ورود به سیاست و ایستادن در کنار مردها، نحوه ورود او به پارلمان و نهایتا نخست وزیری، درگیری های ساده خانوادگی او با شوهرش و دریافت متلکهای مردانه از سیاسیون و مسائلی از این دست ، بیشتر از عملکردهای سیاسی دروان حکومتش نمود دارد. در واقع فیلم قضاوت درمورد عملکرد سیاسی او را به تاریخ سپرده و از لایه های آشکار زندگی خصوصی او پرده برداری کرده است.

عرض کردم لایه های آشکار زندگی خصوصی چون این فیلم به جهت اینکه توازن بین شخصیت خوب و بد تاچر را حفظ کند واقعاً به سراغ لایه های پنهان زندگی او نرفته!...مثلاً شوهرش را پیر ،فرتوت ، غرغرو و در عین حال خانواده دوست و عاطفی نشان می دهد ،در حالیکه همه می دانیم "دنیس تاچر"  از مدیران ثروتمند صنایع نفت انگلیس بوده و یا پسرش" مارک تاچر" که هرگز در فیلم دیده نشد از تاثیرگذارترین افراد در سیاست کشورهای آفریقایی بوده و به عقیده اکثریت کارشناسان،عامل اصلی انجام کودتا در کشور گینه استوایی بوده است.

در فیلم اعتصابات معدنچیان شمال انگلیس و همچنین اعتراضات ایرلندی ها به عنوان مشکل اصلی اوایل دروان حکومت تاچر بیان شده و بعد مسئله به خوبی و خوشی حل می شود. امٌا خوب اینکه با چه سیاستی و چگونه به روشنی معلوم نیست!!! خانم تاچر در سال 1982 با اصرار بر جنگ با آرژانتین بر سر جزایر فالکلند در حوالی قطب جنوب، محبوبیتی به دست می آرود و این محبوبیت در نهایت برای تثبیت او کارساز می شود.

اتفاقات سالهای 1982 تا 1990 در این فیلم مثل برق و باد می گذرد و نشان می دهد که خود تاچر در اواخر حکومتش به این نتیجه می رسد که پیر،خسته،عصبی و ایرادگیر شده است. در عین حال به دلیل جاه طلبی و قدرتی که مزه اش را خوب چشیده حاضر به کوتاه آمدن نیست و در مقابل اصرار هم حزبیهایش به کناره گیری همه اش تکرار می کند که من نخست وزیر هستم!...من نخست وزیر هستم!... و در نهایت به استعفا راضی می شود.

این درحالیست که هر آدمی که چهار تا کتاب تاریخی و سیاسی خوانده می داند  تاچر در سالهای نخست‌وزیری خود تابع و هم‌پیمان سیاستهای امریکا در اروپا بود. در چهارچوب همین نگرش، وحدت پولی اروپا و یا پیمان اتحادیه اروپای بدون مرز، با سیاستهای بازدارنده و کارشکنی دولت تاچر در انگلستان مواجه بود. آن هم پیمانی و این بازدارندگی، سیاست تاچر را در عرصه بین‌المللی به عنوان «تاچریسم» شاخص کرده بود. تبعات فروپاشی کمونیسم و خاتمه جنگ سرد در اروپا که با خوش‌بینی همه دولتهای این قاره مواجه شد، در کابینه تاچر با نوعی تردید و نگرش بدبینانه همراه بود. به همین دلیل اتحاد دو ‌آلمان، شکسته شدن دیوار بلند کمونیستی میان شرق و غرب اروپا و رخدادهای دیگر که محصول طبیعی خاتمه جنگ سرد بود، مورد استقبال تاچر قرار نگرفت و حزب تحت رهبری وی در میان سایر احزاب سیاسی اروپا به انفعال کشانده شد. این عوامل، باعث بن بست سیاسی تاچر شد و به اختلافات داخلی حزب محافظه‌کار دامن زد و سرانجام وی را وادار به استعفا و کناره‌گیری از قدرت نمود.

 

از داستان فیلم که بگذریم، کارگردانی و بازی فوق العاده خانم " مریل استریپ" در نقش مارگارت تاچر بسیار شاخص و تاثیرگذار است.

بازی زیبا به عنوان یک شخصیت مشهور سیاسی در سنین 50 تا 80 سالگی، حالتهای بسیار ملموس و طبیعی و لهجه بریتیش خانم استریپ ، او را به حق کاندیدای جایزه اسکار کرده است. هر چند رقبای بسیار سرسختی دارد و احتمال برنده شدنش با دیگران برابر است.

جالب است که در تیتراژ پایانی فیلم می بینیم که یک گروه گریمورکلی، یک گروه گریمور مو و یک گروه گریمور مستقل شخص خانم"استریپ" بوده اند.

 

جالب ترین بخش دیدن این فیلم این بود که دوستان چینی محترم که عاشق فیلم اکشن و تخیلی و بزن بزن هستند، با دیدن فیلمی با دیالوگهای طولانی که بیشتر روابط عاطفی یک پیرزن و پیرمرد را نشان می داد، وسط فیلم خوششان نیامد و از سینما بیرون آمدند.شاید هم انتظار داشتند چون اسم فیلم Iron Lady  است ، چیزی مثل فیلمهای Iron Man باشد!




+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:55  توسط رضا سیرجانی  | 


بر اساس مهری که توی پاسپورتم خورده امروز دو سال است که به این سرزمین پا گذاشتم. دو سالی که با تمام آرامش و تنهایی که برای من به ارمغان آورد مرا از همه روابط اجتماعی دور کرد. شاید در طول هفته با کسی غیر از همسفر همیشگی ام چهار کلمه هم صحبت نکنم. انزوای مطلقی که همیشه برایم کیمیا بود مرا به اندازه انسانهای اولیه تنها و به دور از تمدن کرده است. خودم هم کم کم به شکل بیمارگونه ای در باتلاق انزوا دست و پا زدم تا بیشتر فرو بروم.

 اول وبلاگم را شخم زدم و بعد فیس بوکم را بستم. نه خانواده،نه فامیل، نه دوست در حریم آهنی من جایی نداشت و شدم یک آدم تنهای تنها که فقط به هدفش و تمام کردن این درس لعنتی فکر می کند. گاهی فکر می کنم که در آستانه بیست و نه سالگی  غیر از بیست و دو سال درس خواندن و فشار به این مخی که باید جور عدم رشد اجتماعی مرا می کشید ، هیچ کار دیگری نکرده ام.

در دایره کوچک روابط اجتماعی من که حالا به اندازه دو نفر تنگ شده و حتی دارد آن نفر دیگر را هم خفه می کند، دوستانم به دست خودم -بی دلیل و ناجوانمردانه-... یکی یکی خط خورده اند و فامیل و آشنا محو و محوتر شده اند.

حالا من ماشین بی احساس و عبوسی هستم درست مثل کامپیوتری که روزی 15 ساعت جلویش می نشینم. حالا من دیوانه وار عاشق بازی با اعداد و کدهای برنامه نویسی و مقالات علمی هستم. حالا من قلقهای عددی را بیشتر از درسهای زندگی و عشق ورزیدن بلدم. حتی آمپولهایی که چند ماهی است مهمان من شده اند و روزی چند بار در بدن آهنی من فرو می روند نتوانست مرا بشکند. حتی بستری شدن و نگرانی نزدیکانم نتوانست مرا از حالت هیپنوتیزموار الگوریتمهای ذهنی بیرون کند....حتی در این گوشه دنیا آب زمزم به دستم رسید و دلم نلرزید..

 سال 1391 برای من سال مهمی است. سالی که وارد دهه دیگری از زندگی ام می شود.سالی که در پایانش یک عنوان کوچک چهار حرفی جلوی اسمم می رود.سالی که تکلیف ماندن و رفتن و بازگشت معلوم می شود.سالی که باید به اندازه سنم...عنوانم...وظایفم و انتظاراتم ، بزرگ باشم ولی تا بحال نبوده ام. یک سال برای جمع و جور کردن همه این چیزها خیلی کم است!...

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ، ولی به فکر پریدن بود

 

پی نوشت : نه آقای منزوی عزیز! پریدن هم عرضه می خواهد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:53  توسط رضا سیرجانی  | 

 



یادم نخواهد رفت آن شب را... آن شب رویایی که تو مال من شدی و آقای راننده، ماشین عروس سفیدمان را در تمام اوتوبانهای شرق تهران چرخاند تا من وتو... تنهای تنها....بدون مهمانهای رفته و میزبانهای خسته....خودمان برای خودمان "عروس کشان" کنیم و از پنجره ماشین باد توی صورتمان بخورد....باد...باد...باد

 

یادم نخواهد رفت آن لحظه ای را که سه تا ماشین عروس دیگر هم کنار خودمان دیدیم و با ماشین عروسهای دیگر کورس می گذاشتیم و برای عروس و دامادهای دیگر بای بای می کردیم و می رقصیدیم.

 

یادم نخواهد رفت لحظه ای که ماشینهای غریبه ...پشت چراغ قرمز ....دورمان را گرفته بودند و دختران دم بخت دستهایشان را دراز کرده بودند که آقای داماد گلهای ماشین عروسش را بکَنَد و توی دستهای عروسان آینده بریزد.

 

یادم نخواهد رفت آن شب را که به سرایدار خانه ارغوانی سپرده بودیم ،دَمِ آمدن عروس و داماد اسپند دود کند و برایمان مراسم به جا آورد و این افغانی کندذهن خوابش برده بود و من و تو در سکوت محض زیر یک سقف رفتیم.

 

یادم نخواهد رفت ماه عسل تبریز و ارومیه و مهاباد را که شب بعد از عروسی زورکی برایمان بلیط گرفتند و فرستادنمان....اما خوب بود....خوب بود...

 

یادم نخواهد رفت خانه ارغوانی خیابان جلفا را که فقط چهارماه در آن زندگی کردیم و من حس می کنم سی سال در آنجا بوده ام.

 

یادم نخواهد رفت گلفروشی جلفا را که من همیشه ایستگاه بعدی پیاده می شدم تا با گل به خانه بیایم و او هم دندان مرا شمرده بود و این اواخر شاخه ی رز را سه هزار تومن می داد!

 

یادم نخواهد رفت شبهای الله اکبر گفتن را...شبهای ترس و هیجان و بلوغ را.....

 

یادم نخواهد رفت کلاس زبان صبح جمعه را که برایت مرگ بود و من جلسات را یکی درمیان میرفتم و الکی می گفتم استاد نیامد.

 

یادم نخواهد رفت جاده زمرّدگون فیروزکوه را که من در آن می تاختم و می تاختم و به تو هرگز نگفتم که اولین بار است در جاده رانندگی می کنم و برای اینکه خوابم نبرد سیصد بار این آهنگ را گوش دادم که : "این شهر صد و یکی داف داره....هزار دختر ول و علٌاف داره" !

 

یادم نخواهد رفت رستوران میزبان بابلسر را.... وقتی همه توی آن نشستیم تا تو به دانشگاه فریدونکنار بروی و نمرات بچه ها را بدهی و بیایی...... دانشگاهی که چند ماه بعد... من و تو دست توی دست هم به آن رفتیم و همه بچه ها استادشان را چپ چپ نگاه می کردند!...شاید می گفتند: " بدبخت حروم شد!!...این دیگه چیه؟!!"

 

یادم نخواهد رفت سفر دسته جمعی چابهار را...سفری که در آن برای آخرین بار...همه خانواده ها جمع بودند و هیچ کس فکر نمی کرد اواخر مرداد....هوای جنوبی ترین نقطه ایران اینقدر ملس باشد و اینقدر خوش بگذرد...یادم نخواهد رفت شتر سواری دوتایی خودم و خودت را در ساحلی که موجهای نیلگونش چنان به صخره می کوبید که فقط در فیلمهای سونامی دیده بودیم.

 

یادم نخواهد رفت رمضان را...پرسه زدنها و خیابان گردیهای ساعت دو و سه صبح....آب انار خوردنهای دَم سحر....افطارهای بی قراری....و شبهای رخوت و سنگینی را !

 

یادم نخواهد رفت فرحزاد را.....شبی که دمدمه های پاییز...من و تو و آبجی کوچیکه از سرما به هم می پیچیدیم و گارسونی که به او غذا را سفارش داده بودیم عوض شد و ما تا یک ساعت بی غذا مانده بودیم و به هر کس می گفتیم به داد ما نمی رسید.... و آخرش معلوم شد که نامش " مصطفی " بوده و من هنوز که هنوز است وقتی قهوه می خورم به یاد "مادر مصطفی" می نوشم!

 

 

یادم نخواهد رفت روزهای بی پولی را....روزهایی که همه درآمدمان صرف رفتن شد و بقیه اش هم خریدن ارز.... و هفته آخر به معنای واقعی ته جیبهایمان تار عنکبوت بسته بود..... و شب آخر که قرار شد من بچه های فامیل را به بستنی دعوت کنم از بی پولی چنان فیلمی بازی کردم و چنان دبه ای کردم که همه مجبور شدند پولشان را خودشان بدهند..... و هیچکس نفهمید چقدر خجالت کشیدم!

 

 یادم نخواهد رفت اسباب کشی فاجعه آمیزمان را...اینکه در یک هفته خانه را جمع کنی....اسبابهایش را منتقل کنی و در یک جای دیگر بچینی ....تازه ساکهایت را برای یک سفر همیشگی ببندی و مراقب باشی اضافه بار نخوری...آنهم تنها...تنها....تنها....

 

یادم نخواهد رفت عکسهای آخر را....اینکه همه به من و تو به چشم رفتنی نگاه می کردند و اشکهایشان را پنهان می کردند.....اینکه قرار بود از عزیزترین کسانمان جدا شویم!

 

 یادم نخواهد رفت آن جمعه کذایی را....بیست و نهم آبان هشتاد و هشت لعنتی را که اشک می ریختم و چک می کردم چیزی در خانه باقی نمانده باشد...که الآن هم اشک می ریزم و تایپ می کنم خاطره اش را...که اولین سقفی که عروسم را زیرش برده بودم و عشق در رگها و آجرهایش جاری بود را باید می گذاشتیم و به سمت سرنوشت نامعلوم می رفتیم...که می دانستم دیگر نمی توانیم به این خوبی زندگی کنیم....که می دانستم هیچ جا دیگر برای من خانه ارغوانی نمی شود...که توی اتاقهای لختش می چرخیدم و برای اینکه تو نفهمی یواشکی بغضم را می خوردم....که می دانستم از این به بعد اگر به ایران برگردیم دیگر جایی نداریم....که اشک و آه مادر و پدرها کم بود....قلب من و تو هم داشت از جا کنده می شد...که برای اولین بار فهمیدم چقدر احساساتیم و تو هم جلوی من کم آورده بودی...که آن غروب جمعه از همه جمعه ها برایم غم انگیزتر بود.... که اگر نیم ساعت دیگر طول می کشید ....داشتم پشیمان می شدم..... و تا عمر دارم حس آن لحظه ها را فراموش نمی کنم.

 

یادم نخواهد رفت اولین شبی را که در هتل کوالالامپور خوابیدیم....که عکسهای موبایلت را نگاه کردیم و به هم خیره شدیم و توی بغل هم رفتیم و از اشک موهایمان خیس شد......که زار می زدیم و می لرزیدیم.....تو دلتنگ بودی و من بیشتر از این مسائل ،نگران بودم...چه چیزی در انتظار ماست؟!!!....قرار است چه بر سر ما بیاید!؟

 

یادم نخواهد رفت عصر یک جمعه لعنتی دیگر را که بابا بعد از اینکه شش روز پیش ما بود به ایران رفت و من تازه فهمیدم تنهایی یعنی چه!.....عصری که باران نه ببخشید سیل(!) از آسمان می آمد و من و تو دیگر تنهای مطلق شده بودیم و باید گلیممان را از آب بیرون می کشیدیم....عصری که باید بارهایمان را از فرودگاه ترخیص می کردیم و نه بلد بودیم و نه ماشین داشتیم و تا ساعت یازده شب کارمان طول کشید و اگر آن راننده ی ماه گیرمان نمیامد معلوم نبود الآن کجا بودیم و چه می شد!

 

یادم نخواهد رفت شبی را که ساعت سه صبح توی دستشویی غش کردی و تا نیم ساعت افتاده بودی و من هم نفهمیده بودم و وقتی سراغت آمدم و تو را تا روی فرش هال آوردم کاملاً از حال رفته بودی....یادم نمی رود که من توی مملکت غربت....با اینکه ده بیست روز بود آمده بودیم و هیچ چیز را نمی دانستیم...نه شماره ای ... نه بیمارستانی...نه دکتری....نه اورژانسی...نه کسی...نه کاری ...نصفه شبی از بیچارگی توی اینترنت رفته بودم و سرچ می کردم که باید چه خاکی توی سرم بریزم و بالا و پایین می پریدم که دارم نابود می شوم...خدایا کمکم کن!...  و خدا به من رحم کرد.

 

یادم نخواهد رفت شعری را که در مقابل چشمان تو سرودم و تو که تا به حال لحظات شاعرانه مرا ندیده بودی ترسیدی...ترسیدی ... و شاید فکر کردی با یک دیوانه ازدواج کردی..

 

یادم نخواهد رفت که در تمام این هفت هشت ماه غربت نشینی،یک لحظه و حتی یک لحظه از هم دور نبودیم و عین لاله و لادن در تمام لحظاتمان کنار همیم.... و همین باعث می شود که نتوانیم برای هم کادو بخریم و همدیگر را سورپرایز کنیم و قرار گذاشتیم که هر کس می خواهد برای آن یکی کادو بخرد قبلاً با او هماهنگ کند و با هم برویم و بخریم.

 

یادم نخواهد رفت سفر رویایی "بالی" را که انگار یک هدیه بود و تا به حال به هیچکداممان اینقدر خوش نگذشته بود!

 

یادم نخواهد رفت روزهای سختی که راز است بین من وتو و هیچوقت هم کسی نخواهد فهمید که چه کشیدیم ...و همه مسائل، فقط و فقط به خاطر اینکه همراه هم بودیم حل شدند.

 

یادم نخواهد رفت روزهای خوشی که کنار تو داشتم و دارم و باز هم راز است و خودم و خودت می دانیم!

 

یادم نخواهد رفت که چقدر خوشبختم و چقدر دوستت دارم واگر هزار بار بمیرم و متولد شوم ...به هر طریق ممکن....تو را و فقط تو را پیدا خواهم کرد و با تو یکی خواهم شد.

 

و یادم نخواهد رفت که یک روزی در حوالی اولین سالگرد ازدواجمان این نامه را برای تو نوشتم... و هنوز نوشتن تنها چیزیست که به حساب خودم می توانم با آن تو را سورپرایز کنم!

 

                                                                                              رضای تا ابد تو 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:0  توسط رضا سیرجانی  | 


اولین غزل ... بعد از سالها سکوت ...تقدیم به عشقم ... بدیعه نازنیم

 

 

طاقت ندارم ، دیدنِ اینجوری ات را

یا بدتر از آن ، یک دقیقه دوری ات را

 

من خوب می دانم که کِی پژمرده هستی

من می شناسم خنده های زوری ات را

 

ماهی ... که گاهی ابرها هم دوست دارند

دورت بگیرند آن حریرِ توری ات را

 

موهای تو چنگ است ، امّا می نوازی

با اشکهایت ، مُژّه ی سنتوری ات را

 

چنگیز هم  شمشیر می انداخت وقتی

می دید این چشمان نیشابوری ات را

 

نورِ تو  یک سال است گرمم کرده ، ای عشق!...

نزدیکتر کن سالهای نوری ات را

 

کاش ای بهشت ، اسم مرا خط می زدی چون

اینجا نصیبم کرده دنیا حوری ات را

 

 

رضا سیرجانی

ساعت 3 بامداد یکشنبه 6 جون 2010

 

 

پی نوشت : مطلع این غزل شش سال پیش و در تابستان 83 سروده شد ولی در کنار هیچکس لیاقت غزل شدن را نیافت.....شاید دنبال خودِ خودِ عشق می گشت!



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 17:23  توسط رضا سیرجانی  | 


در سرزمین من،

    بت ها پروار می شوند 

                و مجسمه ها... ناپدید !

دنبال تـبــــر نـــگـــردید

ابراهیم رفته دنبال یک لقمه نان !!!


(رضا سیرجانی)

هشت می 2010






+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:32  توسط رضا سیرجانی  | 

 

اردیبهشت ربطی به اعتدال بهاری ندارد. حتی می شود در حوالی استوا،جایی که دماسنجها ،سیصد و شصت و پنج روز سال،بین 25 و 30 نوسان می کنند، حس اردیبهشتی بودن را استنشاق کرد.

در خیالات عشق اساطیریم همیشه آرزویم این بود که دست معشوق را بگیرم و یکه و تنها در یک گوشه دنیا باشم ... جایی دورتر از همه ی ارتباطات مزخرف اجتماعی ...

و حالا...تنهای تنهای تنها... در این بهشت اردیبهشتی ...در رویاگونه ترین لحظات زندگی ام.... با بند بند وجودم در اوج وصالم!...ایستاده در بلندترین نقطه ی هرم عشق! ..درست جایی که اگر یک درجه زاویه ات را تغییر بدهی با سر به زمین می خوری....لیز می خوری...نابود می شوی...

یا باید تا آخر داستان در اوج بمانم...یا محکومم به سقوط!

 

حسی زیر پایم حرکت می کند . انگار قد و قامتم بلندتر شده! انگار در این به اوج رسیدن، رشد کرده ام. انگار بعد از مدتها، درست در جاییکه نه ثباتی دارم،نه خانه ای ، نه وطنی... حس می کنم می دانم...می دانم از زندگی چه می خواهم!!!

باز تو را می خواهم ...

و باز تو را ...

و باز تو را....

و این میل می کند به بینهایت....

و بینهایت یعنی یک قدم مانده به خدا...درست جاییکه تو مرا می بری!

 

 

نیمه ی اردیبهشت عاشقی.

کسی که دیگر بلد نیست بنویسد!

 

 

 

پی نوشت : نوکرتم دختر!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:24  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

 

هستم!

         سکوت ٬ علامت " رضا " ست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 6:23  توسط رضا سیرجانی  | 

 

به دعوت اعتبار بلاگستان..آقا طیب بزرگ وارد یک بازی شدم . بازی " قربونشون برم"

بی مقدمه می نویسم :

 

الهی قربون اون پیرمرده که توی میدون آرژانتین و جلوی فروشگاه هایلند ، صبح تا شب راه میره و با التماس نقاشی هاشو میفروشه برم که چهار سال آزگار هر بار خواستم از بانک ملت میدون آرژانتین پول بکشم دیدمش و حتی دو هزار تومن هم خرجش نکردم!

 

الهی قربون اون پیرمرده که دم کوچه بیستم ولی عصر، بغل پارک ساعی، دم در نمایندگی سایپا …صندلی می ذاره و می شینه برم که توی سرمای استخوان سوز زمستونای تهرون ،صبحهای خیلی زود می نشست و من آخرش نفهمیدم گداست، خُله یا هرچی….ولی آدم بود…آدم!

 

الهی قربون مامان بزرگم برم که هفت سال تنها همدمم بود و من براش هیچ کاری نکردم جز اینکه شبها تنهاش نذاشتم و پیشش خوابیدم تا رفت!

 

الهی قربون بدیعه خودم برم که تازه عروس ، فقط بعد از چهار ماه زندگی …همه جهاز و زار و زندگیشو توی انبار خونه مامانش اینا جا داد و با من مسافر سرزمین دورها شد! قربونش برم که هر موقع یخچال قزمیت اینجا و ماشین لباس شویی ساده اینجا رو می بینه بغض می کنه و میگه یاد وسایل شیک خودم افتادم!

 

الهی قربون مامان و بابای بدیعه برم که آرزو داشتند سه تا دخترشون توی شهر خودشون ازدواج کنند و بمونند و حالا تک و تنها موندن! …. تازه با وجود دامادهایی مثل من دختراشون دورتر و دورتر هم می شن!

 

الهی قربون مامان وبابای خودم برم که اشتباه بچه شون رو آنقدر نادیده می گیرن و به روی خودشون نمیارن تا خودش بفهمه…الهی قربونشون برم که تا بحال از هیچ کدومشون کلمه "نه" نشنیدیم اما با همین روش، حداقل شبیه آدم بزرگ شدیم!

الهی قربون اون خانومه که داره خونشون رو توی ایران میفروشه تا بیاد با شوهرش مالزی درس بخونه برم که هرچی ما بهش می گیم مهاجرت به کره مریخ هم ارزش این کار رو نداره و خونه و ملک توی ایران طلاست و حداقل اجاره بده و بیا … تو کتش نمیره!

 

الهی قربون زنای ایرانی برم که آفتاب خوردن موهاشون براشون آرزو شده و وقتی به یه مملکت خارجی می رسن بلد نیستند چه جوری لباس بپوشن!

 

الهی قربون 206 سفید مدل 88 خودم برم که داره توی حیاط خونمون خاک می خوره و من اینجا باید توی زمستون 30 درجه ای ،عرق بریزم و توی صف اتوبوس و مترو وایسم که آیا شاید بیاد ….

 

الهی قربون آقای کاظمی، هم ورودی  همرشته م برم که توی سن 44 سالگی زن و بچه و کار و زندگی رو توی ایران ول کرده و اومده اینجا درس بخونه…ولی ترم اول بهش زبان خورده و هفته ای پنج روز ،روزی 6 ساعت کلاس زبان میره و توی آفیس همش چرت می زنه و همش میگه من بچه کنکوری دارم و دلنگران خانواده ام…و هر بار هم که پیش پروفسور میره ..بر می گرده و این جمله رو میگه : " والله منکه زبانم ضعیفه! راستش نه من فهمیدم اون چی میگه…نه اون فهمید من چی می گم!"

 

 

الهی قربون اون پسر نیجریه ای برم که با یه بلوز و شلوار نخی گل منگلیِ یکدستِ جواتِ خیلی افتضاح، به دانشکده میاد و میون ظلمات پوستش مظلومیت آفریقایی خاصی هست و اون کت و پیژامه ای که پوشیده به حساب خودش لباس ملّیشونه…اما همه ایرونیا بهش می خندند که خواسته با طبیعت استتار کنه!

 

الهی قربون "فرید" هم اتاقی مالایی آزمایشگاه قدرتم برم که هر نیم ساعت با صدای بلند از اعماق وجودش آروغ میزنه و ما ایرونیا رومونو اونور می کنیم و تبسم چندش آوری تحویل می دیم و دسته جمعی با زبون فارسی می گیم " عافیت باشه!" و اونکه توی فرهنگشون آروغ چیز بدی نیست..نمی فهمه…و واقعاً نمی فهمه که ما داریم مسخره ش می کنیم!

  

الهی قربون اون دختر چینیه که نیم وجب قدش بوده و دو مثقال وزنش برم که وسط فشار جمعیتی که توی سال نوی چینی توی مترو همدیگه رو کنسرو کرده بودند ، از فاصله بین دستا و تنِ من و بدیعه استفاده کرده بود تا نفس بکشه!

 

الهی قربون خودم برم که تکلیفم با خودم معلوم نیست!.... نه جرئت فریاد و اعتراض و فعالیت دارم و نه می تونم آروم بشینم و آب شدن مملکت و ملتم رو ببینم!

 

همه دعوتید ! هر که دوست داشت بنویسد!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 12:41  توسط رضا سیرجانی  |