داستان از آنجا شروع شد که بعد از دوندگی های خرکی و سگ دوهای متمادی بالاخره سازمان نظام وظیفه عمومی عزیز پاسپورت ما را ممهور به مهر اجازه خروج از کشور کرد و با ضمانت نامه پنج میلیون تومانی که نهادیم از تاریخ 10 تا 25 تیرماه مجاز به خروج شدیم. از خوش شانسی های من این بود که قانون نظام وظیفه از اول خرداد ، تغییر کرده بود و وثیقه سفرهای علمی و خروج از کشور به جهت کنفرانس، از 15 میلیون تومان نقد به پنج میلیون تومان ضمانت نامه بانکی تبدیل شده بود و چون پدر مربوطه در بانک آشنا داشت با پرداخت سیصد هزار تومان ناقابل ، جورش کردیم.
غرض سفر به اسپانیا بود و طبق استعلامات انجام شده و مکاتبات پیشین، بنده می بایست در ساعت 9 صبح روز دوشنبه 7 جولای در دانشگاه منطقه ای باسک شهر بیلبائو به ارائه مقاله ام می پرداختم. یک هفته ای به جمع آوری مدارک و ترجمه آنها گذشت ولی از آنجایی که به سفارتخانه های اروپایی تاکید شده بود که در تابستان امسال برای دادن ویزای شنگن به ایرانی ها، همه را یکی دو ماه علاف کنند، وقتی که سفارت برای تحویل مدارک به من داد اول مرداد بود و با توجه به بازه ی 15 روزه ای که من اجازه خروج داشتم ، تلاش برای گرفتن ویزا بی فایده بود. از طرف دیگر من بعد از چهار سال که آن سفر رویایی دور اروپا را رفته بودم ، بعد از کلی دوندگی مجوز خروج گرفته بودم و حیف بود که دست روی دست بگذارم و این فرصت دود بشود. تازه پیش از این تمام جهانگردی هایم با پول بابا جان بود و حالا که برای خودم –مثلاً- نیمچه آدمی شده بودم و دستم توی جیب خودم رفته بود راحت تر می توانستم تصمیم بگیرم و انتخاب کنم.
ترکیه... بلغارستان ... دوبی .... تایلند .... یا....
اما من نمی خواستم به سفر توریستی بروم. می خواستم بروم یک گوشه دنیا یک میخی بکوبم و اوضاع احوال را بسنجم و بمانم. مخصوصا در این یک سالی که کک ادامه تحصیل و اپلای کردن به تنبانم افتاده بود با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی خواستم از ایران خارج بشوم روی کندن از این مملکت مطالعه کنم و نه برگشت!!
بالاخره تصمیمم را گرفتم . برای اینکه بتوانم کمترین مرخصی ممکن را از شرکت بگیرم برای پنجشنبه سیزدهم تیر برای تور مالزی و سنگاپور ثبت نام کردم. تعریف مالزی را زیاد شنیده بودم و از وقتی "امیر مهرتاش" نازنین بهترین و نزدیک ترین دوستم که هفت سال همکلاسی و سه سال در دو میز مجاور همکارم بود یک بورس کامل تحصیلی از سنگاپور گرفته بود ، در مورد سنگاپور هم کنجکاو شده بودم .فقط دو چیز اذیتم می کرد: یکی اینکه احتمال می دادم فصل تعطیلی دانشگاهها باشد و نتوانم در آنجا کسی را ببینم و دوم اینکه آنجا جنوبی ترین نقطه آسیا و نزدیک خط استوا بود و می ترسیدم گرما و بارانهای استوایی همه چیز را برایم تلخ کند.
به هر حال چاره ای نبود . از نظر خودم بهترین انتخاب را انجام داده بودم و باید کمی تحقیق و تفحص می کردم.
از این لحظه کارم را شروع کردم و این دانشگاه و آن دانشگاه و این سایت و آن سایت را گشتم و اتفاقاً هرچه می گشتم از ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه ام نا امیدتر می شدم.
تا اینکه سراغ وبلاگ بچه های ایرانی رفتم. از میان انبوه وبلاگ دانشجویان ایرانی مقیم مالزی دوستی را پیدا کردم که دقیقاً دکترای مهندسی برق با گرایش قدرت می خواند و اتفاقاً روزانه به روز می کرد و اطلاعات خوبی هم در اختیار خوانندگان می گذاشت. یک کامنت از طرف من...یک کامنت از طرف او....یک ایمیل با ارسال رزومه از طرف من و این جواب از او :
(دوست عزیزم در اینجا دانشگاههای متعددی رشته شما رو دارند . یکی از بهترین دانشگاهها همین دانشگاهیست که من در آن هستم (UKM). اتفاقاً از خوش شانسی شما استاد من ،خانم " پروفسور آزاه" نیاز به یک دانشجوی Ph.D داره . اگر دوست دارین یک ایمیل انگلیسی با رزومه تان به من بزنید و بگویید علاقه مند به تحصیل زیر نظر ایشون هستین. من باهاشون صحبت می کنم و سفارشتون رو می کنم.)
اولین کاری که کردم رفتن به سایت وزارت علوم بود. بله UKM در لیست دانشگاههای مورد تائیدآنها دومی بود و از نظر رنکینگ جهانی حدود 1300 بود. این در حالیست که دانشگاه تهران حدود 1700 و صنعتی شریف 2400 بودند. در ضمن به دلیل اینکه شرکتهای اعزام دانشجو هنوز در UKM فعال نشده بودند کمترین تعداد ایرانی را داشت و این خودش حسن بزرگی بود. به خود سایت UKM که سر زدم دهانم به زمین چسبید. شهریه ها در حد وحشتناکی پایین بود و مثلاً برای دکترای تحقیقاتی که من انتخاب کرده بودم حدود 700 تا 1000 دلار برای هر ترم می افتاد. وقتی به این فکر می کردم که برای یک فوق لیسانس ناقابل چهار و نیم میلیون در حلق حضرت جاسبی علیه السلام ریختم ،گریه ام می گرفت.
از شما چه پنهان از یکی دوجا پذیرش داشتم. دانشگاه تنسی آمریکا، کوئینزلند استرالیا و ... اما مسئله مالی اش حل نشده بود. یعنی نتوانسته بودم کمک هزینه تحصیلی بگیرم. مثلاً برای کوئینزلند با آن پذیرش مشروطی که من داشتم باید سالی حدود 27 میلیون تومان شهریه می دادم و بورس هم به کسانی تعلق می گرفت که رزومه خارق العاده و نمره زبان خیلی خیلی بالا داشته باشند. یک لحظه فکر کردم اگر به مالزی بروم و از شر این مملکت نکبتی که همه جلوی پیشرفتت سنگ می اندازند خلاص بشوم، شاید بشود با بهتر کردن رزومه ام به آن طرفها هم رسید . به هر حال چیزی را از دست نمی دادم. اگر می توانستم از مالزی به یک جای خوب بروم که فبهاالمراد و اگر نمی توانستم به هر حال در یک دانشگاه خوب دنیا و در یک کشور ارزان، دانشجوی دکترا بودم.
بله ! من در یک لحظه تصمیمم را گرفتم و آن ایمیل کذایی را زدم. سه چهار ساعت بعد این جواب آمد :
(خانم "پروفسور آزاه " با توجه به سابقه کاری و مقالات بین المللی شما و مخصوصاً معدل فوق لیساتستون از شما خوشش اومد و پذیرفت که ببنتتون.لطفا با خودشون مکاتبه کنید. تا انشاالله بتونید روز جمعه چهارم جولای ببینینشون.)
سرتان را درد نیاورم. خانم پروفسور، حتی موضوع پایان نامه دکترایم را تعیین کرد و ساعت دوازده ظهر جمعه قرار ملاقات گذاشت. قشنگی داستان من اینجا بود که این علیرضای نازنینی که کار مرا جور کرد ، داشت برای همیشه از مالزی میرفت و بعدها فهمیدم برای همیشه به نیوزیلند رفته و من هرگز او را ندیدم. او تلفن خودش و خانم پروفسور را در اختیار من گذاشت و دو سه شب قبل از پروازم به من ایمیل زد و مسیر رفت و آمد را و اینکه چطور بروم و خودم را به UKM برسانم برایم نوشت.
و من به وقت ایران ساعت هشت شب پنجشنبه پریدم. هشت ساعت پرواز و شش هزار کیلومتر راه... و هزاران امید و تردید و التهاب....
باید اعتراف کنم سرویس دهی هواپیمایی "ایران ایر" دهان مرا بست. واقعاً سنگ تمام گذاشتند. هر دو ساعت با یک سینی پر می آمدند و پذیرایی خوبی می کردند. تاره یک کیف چرم مشهد هم به همه دادند که محتوی جوراب و مسواک و شانه و خمیردندان و چشم بند و از این چیزها بود...چقدر خوش بر خورد....چقدر عالی!
اکثر مسافران یا تاجر بودند یا دانشجو یا کسانیکه مثل ما با تور آمده بودند.
هشت ساعت پرواز ، آنهم به سمت شرق واقعاً پدر آدم را در می آورد. مخصوصاً وقتی اختلاف ساعت تهران را با کوالالامپور به آن اضافه کنی. ما ساعت چهار صبح به وقت تهران و هفت و نیم صبح به وقت کوالالامپور به زمین نشستیم و من در تمام این هشت ساعت درس خواندم و زبان تمرین کردم و مضطرب بودم و شاید نیم ساعت هم نخوابیدم....

فرودگاه کوالالامپور بسیار پیچیده و عجیب به نظر می رسید. بعد از پیاده شدن از هواپیما باید در یک سالن بزرگ حرکت می کردی و بعد سوار یک قطار که حالت منوریل داشت می شدی تا به قسمت دیگری از فرودگاه بروی و وسایلت را تحویل بگیری. همین مسئله همه ایرانیان را گیج کرده بود. بالاخره همه کارها انجام شد و مهر ورود به مالزی در پاسپورتهایمان خورد و دور هم جمع شدیم تا با لیدر توری که آنجا دنبالمان آمده بود سوار اتوبوس شویم.
من در تمام این مدت به ساعت نگاه می کردم و ساعت هی به 12 نزدیک و نزدیک تر می شد. لیدر ما گفت هتل از ساعت 2 بعد از ظهر مسافر می پذیرد پس ما شما را دور شهر می گردانیم و بهتان نهار می دهیم و ساعت 2 به هتل می رویم. من گفتم خدا پدرت را بیامرزد من قرار مصاحبه دارم....یعنی باید با این لباس بوگندو و وضعیت نامرتب بروم؟!! بالاخره تصمیم گرفتم از تور جدا شوم و خودم مستقل عمل کنم. شماره موبایل لیدر را گرفتم و سریع به دستشویی فرودگاه!!! رفتم. دست و صورتم را شستم و کل لباسهای را عوض کردم و تیپ زدم و بارهایم را خرکش کردم و افتادم به دنبال تاکسی..... تنها فکرم رسیدن به UKM بود که می دانستم در "بندر باری بنگی" شهری در 40 کیلومتری جنوب کوالالامپور است و چون فرودگاه هم در 80 کیلومتری جنوب شهر بود.پس باید هزینه کمتری تا رسیدن به آنجا پرداخت می کردم.
بالاخره تاکسی گرفتم. تاکسی ها در مالزی همه "پروتون" هستند و خود پروتون حداقل چهار پنج مدل مختلف دارد. فرمانهای ماشینها انگلیسی ( فرمان راست) و همه خیابانها برعکس ایران است. چیزی که در نگاه اول کمی غریب و نامانوس میزند....یادم است وقتی راننده برای اولین بار یک میدان را برعکس پیچید ، چشمانم را بستم و خیلی ترسیدم!!!
چون جدیداً در مالزی هم بنزین گران شده و حدود همین 400 تومان خودمان است ، تاکسی ها گازی هستند ولی دارند روی سوخت جدیدی کار می کنند که شبیه الکل است و نه آلودگی زیست محیطی به بار می آورد و نه مشکلات بنزین را دارد.
هوا برخلاف تصورم فوق العاده بود….بی نظیر!!! 24 درجه سانتیگراد با 60 درصد رطوبت…چیزی شبیه اردیبهشتهای شمال ایران…مالزی پوشش گیاهی کاملاً انبوهی مملو از درختهای سر به فلک کشیده نارگیل و آناناس دارد و واقعاً می شود " بهشت استوایی" نامیدش.

UKM بسیار بزرگ و وسیع و پیدا کردن دانشکده ها در آن برای تازه واردین خیلی سخت بود. خداییش دانشگاه زیبا و ترتمیزی بود ... دوست داشتنی و دلنشین...
راننده تاکسی هم کمی تا قسمتی شاسکول می زد و بعدها به عینه دیدم و فهمیدم که ضریب هوشی مالایی ها بسیار پایین است و تقریباً همه شان همین طورند!
و سرانجام دانشکده مهندسی را یافتیم و با همه ساکها و چمدانهایم در جایی که اصلاً نمی شناختم پیاده شدم...... خدایا! چه چیزی در انتظار من است؟!!